۷ فروردین ۱۳۸۹

بدون شرح ...

خسته شده بودم. كلي پياده راه رفتيم. آدم چقدر بد سليقه باشه ديگه. منم كه تنبل. اين بود كه دو تا صندلي خالي گير آورديم و گوشه بازار نشستيم. من و احمد. چند نفر ديگه هم نشسته بودن داشتن پفك مي خوردن. يه كم كه گذشت اونا پاشدن برن از دست بچه شون يه پفك افتاد رو زمين و همون جا موند. بيچاره پفكه. مي خواستم از رو زمين برش دارم ولي خيلي خسته بودم. اين بود كه رفتم تو بحر پفكه. اوه اوه يه خانمي داره مياد طرفش. الانه كه لهش كنه. نه . تو پفك خيلي جووني بودي. داشتم اين صحنه رو براي احمد گزارش مي كردم. يه خانم داره به پفك نزديك مي شه. يعني مي تونه اونو له كنه يا پفك از دستش فرار مي كنه. بايد ببينيم پايان كار چي مي شه. نه. از كنارش رد مي شه اين خانم و خوشبختانه پفك نجات پيدا مي كنه.
نه خير يكي ديگه داره بهش نزديك مي شه. الانه كه اونو .... نه اين خيلي مسيرش فرق داره بعيده له بشه. بعد چند دقيقه يه عالمه آدم با هم ديگه اومدن سمت پفك ولي اون بازم نجات پيدا كرد.
ديگه پفك رو نگاه نكردم. نمي دونم چرا. خب خيلي هم جذاب نبود ديگه. خسته بودم و داشتم حسابي استراحت مي كردم. احمد هم غرغر مي كرد. يه كم گذشت. نظافتچيه اومده بود داشت آشغال هاي روي زمين رو جمع مي كرد. از زير اين صندلي كه ما بوديم كلي آشغال هاي گنده گنده در آورد كه من شاخ درآوردم. بعدش اين گوشه و اون گوشه مي رفت و آشغال جمع مي كرد. كنار مغازه ها كلي آشغال بود. اونا رو هم جمع كرد. آخرش اومد خرده ريزه هاي پفك رو هم جمع كرد ريخت تو سطلش ...

۲۷ اسفند ۱۳۸۸

تنهايي

هر كار بكني بازم تنهايي. كلي دوست داري، كلي رفيق ولي بازم تنهايي. نمي دونم چه سريه كه نمي شه بهش عادت كرد. خيلي درد بديه اين تنهايي...

1

۱۸ اسفند ۱۳۸۸

2

تهران. میرم شریف. چون خیلی شلوغ بوده نشد که من و بقیه بچه ها تو یه روز بریم. یه همایشه برای معرفی رشته ها. اسمتو میگی و یه پوشه میگیری. تو سالن جابر حیان. توی پوشه چند تا کاغذ و کاتالوگ و این هاست. همایش هم جالبه. بچه ها برگزارش کردن. از هر رشته ای یه استاد اومد و صحبت کرد. چیزی که می تونم خوب به خاطر بیارم اینه که به جای این که ابهام هام در مورد رشته ها برطرف بشه، بیشتر شد. بین سخنرانی ها هم کلیپ پخش میکردن. کلیپ ها از نقاط قوت بودن. فرداش میخواستم دوباره برم که نشد.
روز قبلش رفته بودم امیر کبیر. اونجا که فقط تبلیغات بود. البته بعدش رفتم تو دانشکده هاش یه کم دور زدم. یادمه یکی رتبه اش چهارهزار بود می خواست بره میم شیمی که بعدش تغییر رشته بده بره مکانیک. کلی این ور و اون ور میرفت. با چهارهزار ، میم شیمی!. من که هنوز پی به حکمت سهمیه بندی نبردم. خیلی بی انصافیه.
یه روز هم بیکار بودم می خواستم برم دانشگاه تهران رو هم ببینم. که معلوم شد رئی.س جمهو.ر میخواد بره بهارستان واسه امضای حکمش . این بود که از خونه نیومدم بیرون. آخر هم نفهمیدم که خیابون ها شلوغ شده بود اون روز یا نه...
روزهای بعد بود و انتخاب رشته. کلی حرف زدم و اینا. یادمه به سال بالایی هامون زنگ میزدم. چقدر با احترام صحبت میشد. بعد که اومدم دانشگاه خیلی صمیمی شدیم، جوری که با یاد اون صحبت ها خندم میگرفت. بیوتکنو.لوژی تو همین روزها بود که توجهم رو جلب کرد. قبلش در موردش خیلی کم شنیده بودم. فکر نمی کردم که قبول بشم، همون طور که خیلی ها فکر نمی کردن و نزدنش. ولی خب من زدم. ...
1