خسته شده بودم. كلي پياده راه رفتيم. آدم چقدر بد سليقه باشه ديگه. منم كه تنبل. اين بود كه دو تا صندلي خالي گير آورديم و گوشه بازار نشستيم. من و احمد. چند نفر ديگه هم نشسته بودن داشتن پفك مي خوردن. يه كم كه گذشت اونا پاشدن برن از دست بچه شون يه پفك افتاد رو زمين و همون جا موند. بيچاره پفكه. مي خواستم از رو زمين برش دارم ولي خيلي خسته بودم. اين بود كه رفتم تو بحر پفكه. اوه اوه يه خانمي داره مياد طرفش. الانه كه لهش كنه. نه . تو پفك خيلي جووني بودي. داشتم اين صحنه رو براي احمد گزارش مي كردم. يه خانم داره به پفك نزديك مي شه. يعني مي تونه اونو له كنه يا پفك از دستش فرار مي كنه. بايد ببينيم پايان كار چي مي شه. نه. از كنارش رد مي شه اين خانم و خوشبختانه پفك نجات پيدا مي كنه.
نه خير يكي ديگه داره بهش نزديك مي شه. الانه كه اونو .... نه اين خيلي مسيرش فرق داره بعيده له بشه. بعد چند دقيقه يه عالمه آدم با هم ديگه اومدن سمت پفك ولي اون بازم نجات پيدا كرد.
ديگه پفك رو نگاه نكردم. نمي دونم چرا. خب خيلي هم جذاب نبود ديگه. خسته بودم و داشتم حسابي استراحت مي كردم. احمد هم غرغر مي كرد. يه كم گذشت. نظافتچيه اومده بود داشت آشغال هاي روي زمين رو جمع مي كرد. از زير اين صندلي كه ما بوديم كلي آشغال هاي گنده گنده در آورد كه من شاخ درآوردم. بعدش اين گوشه و اون گوشه مي رفت و آشغال جمع مي كرد. كنار مغازه ها كلي آشغال بود. اونا رو هم جمع كرد. آخرش اومد خرده ريزه هاي پفك رو هم جمع كرد ريخت تو سطلش ...