۳ اسفند ۱۳۸۹

استاد متون جلسه اول اومده میگه بچه ها جزوه رو که گرفتین قبل کلاس مطالب اون جلسه رو یه نگاهی بندازین که تو بحثا شرکت کنین
کلا خوشحاله

۲۷ بهمن ۱۳۸۹

روده دازي از نوع قطاري

چل و هشتم ملت كجا ميرن؟ مشهد. اين يعني چي؟ يعني كه خيابونا شلوغه؟ يعني كه حرم شلوغه؟ يعني كه بازاريا كارشون يه كم مي گيره؟ يعني كه هيئت ها و دسته ها خيابون ها رو پر مي كنن؟ نه نه نه. يعني اين كه بليت واسه برگشت به تهران گيرت نمياد. بايد دو روز بري تو صف بليت كنسلي. بعدش هم اگه پارتي داشته باشي يه دونه گيرت مياد. خب همه اينا به كنار. اومدي سوار قطار مي شي و خوشحال. اول مي ري تو كوپه. مسلما كوپه تا ته پر ميشه ديگه. خيلي دلم مي خواد بگم كه وقتي نشستم اونجا بعدش يه دختر سه چهار ساله خوشگل اول اومد تو و منم بهش سلام كردم و اسمش رو پرسيدم و بعدش هم تا تهران كلي با هم دوست شديم. نه اين طوري نبود. اول باباهه اومد تو كوپه. منو كه ديد جا خورد. شايد به خاطر اين بوده كه مي خواسته كوپه خالي باشه. به هرحال بعدش دخترش اومد با خانمش. ساك ها رو جابه جا مي كنيم و مي شينيم. واسه اين كه بروبر همو نگاه نكنيم به روزنامه ها نگاه مي كنم. گويا نمازجمعه اين هفته به امامت رهبري بوده و همين كافيه كه سه صفحه از جام جم واسه اين باشه. بقيه اش هم كه قربونش برم تبليغاته. حوصله جدول و سودوكو رو ندارم. دوست ندارم اينجا از خاطرات مشهد و يا ترم قبل يا ترم پيش رو يا نمي دونم اين كه چي مي خونم يا گوش مي دم رو بگم. واسه اين كه اينا اون چيزي نيست كه باعث شد من اينو بنويسم. گويا موبايلشون رو اقا جا گذاشتن تو تاكسي سرويس. پولا رو كه مي خواسته تقديم كنه كيف پولو مي زاره رو داشبرد و يادش مي ره كه برداره. با موبايل ايال كلي زنگ مي زنه اين ور اون ور كه برن از آژانس موبايل رو بگيرن و اينا. دختره يه جفت چكمه خريده. تا زانوش مياد كلي خوشحاله و مي خواد امتحانش كنه. خوب خوشحاله ديگه. چكمه هاش سفيده از اين مدل بچه گونه ها. گويا مامانه هم خريده ولي ديگه از پاش در نياورده چون كه هروقت آقاي خونه از كنارش رد ميشه كه بره بيرون كلي پاهاش رو جع مي كنه و غر مي زنه كه مبادا پاش بخوره به چكمه ها و واكسش خراب بشه. به قيافه طرف نمي خوره كه مذهبي باشه ولي اين دليل نمي شه كه غيرتي نباشه! يه كم كه قطار راه مي ره و همه چي ارومه و مثل گهواره تكون مي خوره خانم مي خواد بخوابه. مرده مي بينه و خم ميشه طرف زنش و يه چيزي در گوشش مي گه. بعدش زنش كل چادرش رو مي كشه روي سرش و دوباره مي خوابه. دختره مي خواد بره طبقه بالاي تخت و ببينه كه چطوريه. اين يعني اين كه بايد چكمه ها رو در بياره. باباهه كلي غر مي زنه مي فرستش بالا. بلد نيست چطوري محافظ رو وصل كنه و نزديكه كه دختره پرت بشه پايين. به ناچار و ناخواد آگاه بلند داد مي زنم كه اين طوري نيست و بايد اين جا وصل بشه. همه چي به خير مي گذره. يه كم ديگه كه مي گذره و و خبري نيست من مي رم كه بالا بخوابم. نمي دونم قبل غذا است يا بعدش. احتمالا بعدش. رفتم رو تخت بالا و كتاب و برمي دارم بهش نگاه مي كنم. كتاب خوندن همين طوري ش سردرد مي اره چه برسه به خوندن كتاب تو قطار. همين طوري دارم كتاب مي خونم كه يهو يادشون مي اد كه يه چيزي رو از توي يه كيف كوچولوي نقره اي بيارن بيرون. حالا هرچي مي گردن كيفه نيست. يعني نمي گردن ولي وقتي يادشون مي افته كه كيفه نيست مي فهمن كه اونو توي ايستگاه قطار جا گذشتن. گويا خانم كه مي خواد از تاكسي ياده بشه كيفو مي ده دست بچه كه اسمش زهراست واسه اين كه چادرش رو درست كنه. بعدش يادش مي ره كه كيفو ازش بگيره. زهرا هم كه كيف تا راه اهن تو دستشه. تو ايستگاه اونو روي صندلي جا مي زاره. حالا كيفه مال يكي از دوستاي مهد كودك زهرا بوده كه امانتي ازش گرفته و آورده مسافرت. توش هم گوشواره بوده با يه چيز ديگه. همين دليل ها كافيه كه باباهه يقه ي زهرا رو كه الان روي تخت بالاست طوري بگيره و تكون بده و بازخواست كنه كه انگار بدهكار فراري شو گير آورده. يه لحظه مي خواستم پاشم جلوشو بگيرم. بيچاره دختره جيكش در نمياد. باباهه همين طوري داره تكون تكونش مي ده و بهش مي گه چرا اين كيفو اوردي. كيف امانتي. همين جاها مي فهمم كه گوشواره نبوده بلكه گوش بند يا هدبندي چيزي بوده توي كيف. باز جاي شكرش باقيه كه گوشواره توي كيف نبوده. مراسم تكون دادن و تهديد كردن و غر زدن و اينا دو دقيقه اي طول مي شكه.بعدش زنگ مي زنن دوستاشون كه اونا كه چن روز ديگه مي ان راه اهن كه بيان تهران برن از يارو راه آهني ه بپرسن كه ايا يه كيف كوچولو نقره اي پيدا نشده؟ به حماقتشون مي خندم و همين طوري فكر مي كنم كه ايا بايد جلوي بابا رو مي گرفتم يا اين كه مثل جلبك مي شستم كه نشستم. گويا مرده از اين تريپ عصبي هاست كه يه لحظه قاطي مي كنه بعدش قربون صدقه بجه اش مي ره. الان وقت يه كم ناز خريدنه ول يتا يه كم مي گذره دوباره يادش مي اد و بهش مي گه كه تا مديت هاي مديد براش اون يزايي كه گم كرده رو نمي خره. ميگه باز دو روز بهت خنديدم پر رو شدي. هرچي خواستي برات خريدم پر رو شدي. به چكمه ها اشاره مي كنه و منت مي زاره. دختره هم عين خيالش نيست. خوشم مياد با اين كه كوچولو هست و سه چهار سال بيستشر نداره حناي باباهه ديگه واسه اش رنگي نداره. تا اين كه باباهه يه كم اروم ميگره شروع مي كنه حرف زدن و دليل آوردن. گريه و اينا هم تو كارش نيست. من اگه جاي اون بودم كلي گريه مي كردم. مامانه هم عين خيالش نيست. نمي دونم تخمه مي خوره يا من اين طوري يادم مونده ولي خب شبيه اين خانم هايي كه تخمه مي خورن مي مونه. گويا فقط حرف حرف اقاي خونه است. واسه نماز نگه مي داره. همه خوابن و من مي رم بيرون يه دوري بزنم. از اين جا موندن بهتره. بر مي گردم مي خوابم. ملحفه اينا رو هم آوردن. صبح طبق معمول يه ساعت قبل رسيدن مهماندار بيدارمون مي كنه كه ملحهخ اينا رو جمع كنه. اوضاعيه ها. بابا بزار بخوابيم. سه تاشون پاشدن همه ملحفه ها رو تا مي كنن مي زان بيرون. منم همه رو مچاله مي كنم مي زارم بيرون و ميرم دستشويي. موقع بيرون اومدن مهماندار مي گه ملحفه ها رو هم كه تا نكردي. با وقاحت يه لبخند گنده بهش مي زنم كه يعني من جلو بابام هم سيگار مي كشم! تو كه كسي نيستي. كلا رابطه مهموندارا با پسرايي كه تنها سفر مي كنن، نه ولش كن، رابطه شون با من خوب نيست. ميرسيم ايستگاه تهران و من نمي دونم چرا دارم با خودم اصرار مي كنم كه هنوز ايستگاه ورامين رو رد نكرديم. خانواده كه بارشون رو بستن سريع مي رن. باباهه يه خداحافظي مي كنه و منم زحمت "خوشحال شدم" رو به خودم نمي دم و مي گم خداحافظ.
بعدا يا شايد همون موقع با خودم فكر مي كردم كه ايا كاري كه من كردم درست بوده يانه. نبايد انجا با مرده برخوردم مي كردم كه بفهمه نبايد اين كارو بكنه. احتمالا بعدش به رئيس قطار مي گفته و منو مي نداختن بيرون. اصلا واقعا نبايد همچين كاري رو مي كرده يا نه؟ ياد يه كتاب داستان افتادم كه قديما خونده بودم. يه همچين دختري بوده با مادرش كه از پدرش جداشده بوده. اين بيچاره يه بار دستش از بازوش در مي ره و يه غريبه مياد اونو نجات ميده . نجات كه چه عرض كنم مياد مياد دستش رو جا مي ندازه و اونم كل دوران بچگي ش منتظره كه اون غريبه بياد و اونو نجات بده. ولي خب اون هيچ وقت نميومده. ولي نه من اون غريبه هه هستم. نه اينجا امريكاست. نه دختره دستش در رفته. نه اينا از هم طلاق گرفتن. راستش بعدش كه رفتار هاي بعدي دختره رو ديدم به خودم گفتم كه شايد من كار درست رو كردم . مسلما زمان از اين دختر يه كسي رو مي سازه كه از هيچ مردي نمي ترسه. اخه تو سخت ترين تكون هايي كه به وسيله پدرش مي خورد داشت لبخند مي زد.
دوست دارم نظرات شما رو هم بدونم

۲۰ بهمن ۱۳۸۹

مترو مشهد

من خودم خيلي در مورد اين كه خيابون ملك آباد مشهد قبل از اين كه واسه مترو درختاشو بزنن چقدر باحال بوده از اين ور اون ور شنيدم. چه تو اينترنت چه توي مشهد از زبون اين و اون. از پياده روي و ورزش صبح‌گاهي مردم تا تغيير دماي هوا وقتي تو تابستون از توش رد مي شدي. گويا كسايي كه شب هاي تابستون سوار موتور از اونجا رد مي شدن يخ مي كردن!
ولي خب چه مي شه كرد؟ بلاخره بايد با زمان پيش رفت ديگه! نمي شه كه به قول يك بابايي به جاي مترو سالي 20 تا اتوبوس اضافه كنن. جمعيت اين همه رشد كرده ديگه. شهر گنده شده. بايد مترو باشه. درخت ها هم ببخشيد به ... شون! اصلا هم نمي شده مثلا يه چن متر اون ور تر خط مترو رو رد كنن. از توي باغ آقا! مگه آستان قدس كوتاه مياد؟ مگه ميشه از اين سازمان زمين كه چه عرض كنم، يه اين قد غذا گرفت؟
گويا مجوز اين كه از توي باغ خط مترو رو بكشن رو ندادن. بعد مسئول اين مترو رو هم از ترس اين كه شبانه! بره اين كارو بكنه بركنار كردن (سابقه اين كارا رو داشته) و كارو سپردن به يه ياروي ديگه. حالا هي بياين غر بزنين كه آخ چقدر اين خيابون خوشگل بود.
دانشگاه رو هم كه ماشالا دارن از بيخ و بن درختاشو مي زنن. يكي هم نيست جيكش در بياد. پس فردا هم ميوفتن به جون درختاي خيابون قدس. ببين كي گفتم.
حالا اين يكي از شاهكاراشونه. گويا طرح مترو كه نهايي شده، نامه دادن مثلا به شركت گاز مشهد. نقشه مترو رو داده بودن كه ببينن با لوله ها تلاقي داره يا نه؟ حالا اين تونل مترو در قسمت عمده اي از مسير با لوله هاي گاز گنده همه رو هم افتادن. فكر مي كنين چرا اينقدر طول كشيده كه اين ساب مرده درست بشه؟ يكيش اين بوده كه بايد لوله ها رو جابه جا مي كردن. از اون ور اينا نامه دادن كه اگه 1 متر يا دو متر تونل مترو پايين تر باشه هيچ مشكلي براي لوله هاي گاز پيش نمياد. نامه رفته تهران. جواب اومده كه اين طرح ها همه نهايي شده و اين نامه كه براي شما اومده براي خالي نبودن عريضه است! اينم از اين.
مناقصه هاشون كه بماند. اينا كه هميشه همين طوريه. شنيدم كه مثلا پيمانكاري يكي از ايستگاه هاي مترو رو دادن به يه بنا. روز اول كار با شاقول و چكشش اومده بوده! الان بايد بياي وضع زندگي شون رو ببيني. خيلي ها اين طوري بارشون رو بستن.
تو دبيرستان معلمون مي گفت اينا چرا به فكرشون نرسيده كه وقتي دارن قاسم آباد رو مي سازن يه خط مترو رو هم بزنن. كه تو وقتي مي خواي بياي سر صبح نيم ساعت تو ايستگاه اتوبوس وانستي. الان كه همه چي تموم شده تازه به اين فكر افتادن يه خط هم از اون ور بكشن
الان هم كه افتادن به جون خيابون هاي اطراف حرم واسه ايستگاه هاش دارن زمين رو مي كنن و ميرن زير. تا 11 سال ديگه كه خط بعدي مترو راه بيوفته.
به هرحال تا بوده همين طوري بوده. خوشحال باشين كه 22 بهمن مياد و مترو با سه تا واگن راه ميوفته تا بقيه واگن هاش از چين بياد. من مي ترسم تلفات بده.