۲۸ دی ۱۳۸۸

n

دوازده سال رفتی مدرسه و اومدی خونه.پنج سالش که مدرسه بقل گوشت بود.بقیه اش هم که باید کلی راه می رفتی.سرویس هم که نداشتی. می رفتی مدرسه. میومدی خونه. تلویزیون می دیدی. می رفتی مهمونی. پیش مامان و بابات بودی و خلاصه حالشو می بردی.
یه دفعه شدی دانش آموز پیش دانشگاهی. یادمه یه مدت بحث سر این بود که کجا دانشگاه بری.بابا خیلی دوست داشت مشهد بمونی. خودت هم داشتی باهاش کنار میومدی. زد و رتبه ات خوب شد.خوب حالا باید به جای جواب دادن به تست هایی که فقط یه جواب درست داره یه تصمیم بزرگ تر بگیری.خیلی خیلی بزرگتر. که فقط یه جواب درست هم نداره.
تو انتخابات رای ندادی.دلیل هم داشتی. ولی اینجا دیگه باید تصمیم بگیری. نمی تونی از زیرش در بری. شرایط هم طوریه که فقط خودت مهمی. همه همه چیزو گذاشتن رو دوش خودت. خیر سرت علاقه خاصی هم نداری. از بس که تو دوران دبیرستان الافی کردی.علی که بهت می گه "استاد عمومی".
به نظر شما انتخاب واسه اونی که رتبش خوب شده و می دونه هرچی بزنه قبول می شه سخت تره یا اونی که رتبه اش بد شده و می دونی هرچی بزنه قبول نمی شه؟ شایدم واسه اونی که نمی دونه انتخابشو قبول میشه یا نه.
از همه اینا بگذریم.انتخابتو کردی.درست یا غلط.اومدی سر درست. باز باید یه انتخاب دیگه بکنی. انتخاب خیلی خیلی بزرگتر.بیوتکنولوژی یا مکانیک؟شریف یا تهران؟زیست یا فیزیک؟ایران یا خارج؟الان که فکر می کنم می بینم بعد این مسایل زندگی مثل قبل نیست.باید تغییر رو پذیرفت و باهاش کنار اومد.انتخابم هرچی که می بود زندگیم بعد اون انتخاب با قبلش فرق می کرد.
یه کتاب خونده بودم که الان که فکر می کنم می بینم ما آدم ها مجبوریم با تغییرات کنار بیایم قبل از این که اون تغییرات ما رو از پا در بیارن.چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد. ؟
تو دینی داشتیم که یکی از بزرگترین قدرت هایی که داریم قدرت انتخاب آگاهانه است.واقعا که همین طوره.باید جلو رو دید نه عقب...
1

حرص آدم تمومی نداره...

صبح زودتر از خواب پا می شی.می ری مرکز اینترنت خوابگاه تون.دیشب با علی رفتین بیرون کابل شبکه گرفتین.ما رو بگو فکر می کردیم کابل شبکه همون کابل تلفونه.
یه مهندسی هست که خیلی آدم خوبیه.اول ازت می پرسه که نمی تونین با وایرلس کانکت بشین؟-نه.بعد می ره و کلی سیم های توی مرکزو دست کاری می کنه که سیم اتاق شما هم وصل بشه.خیلی طول می کشه ولی می ارزه.ناسلامتی می خوای اینترنت داشته باشی.
بعد از کلی سروکله زدن با اونا می گه که اینترنتون درسته فقط باید برین آی پی بگیرین.میری آی پی میگیری.بعدا می فهمی که سیم ها درست وصل بوده و چون آی پی نداشتی نمی تونستی کانکت بشی.می آی اینترنت و وصل می کنی.یه چیزی می زنی که دانولود بشه که سرعت دست بیاد.سرعتش مثل شریفه.
شب برمی گردی خوابگاه.با هم اتاقی های قبلی ت چت می کنی.وهاب هم آنه.وب می دی.وب می گیری.کم کم سرعت داره می ره بالا.طوری که از صفحه عکس می گیری.عکس باحالیه.
می ری تو نخ دانلود.هی فیلم دانلود می کنی.موزیک ویدیو.سریال.هرچی.
تو مشهد با دیال آپ می رفتی تو اینترنت.کار خاصی نمی تونستی بکنی.الان خیلی کارا می تونی بکنی.علی می گه مثل این می مونه که رمز یه بازی خوب رو وارد کنی و بعدش بازی بی مزه می شه.ولی بازم حال میده.
شب امتحان فیزیک یکی از بچه ها لپ تاپ شو می آره و شورشو در می آره.چیزی که ما تو یه شب دانلود کردیم از محدودیت های چند ماهه اینترنت پرسرعت هم بیشتره.
درخواستی دانلود می کنی.شایدم بشه ازش پول در آورد.شاید.
خسته شدی.
می گم دیگه حرص آدم تمومی نداره...
1

۱۶ دی ۱۳۸۸

چرا هشتی ها؟

دبستانی.یه دبستان معمولی نزدیک خونتون.سه تا همکلاسی داری که با هم همسایه هم هستین.خونه ها تو یه میلانه.

سعید.مهدی.الیاس.

می ری یال پنجم.کلاستو عوض می کنی.هدفت شده تیزهوشان.مرحله اول قبول می شی.تو و دوتا از دوستایه هم کلاسی ت.

حیدری.افشاری.

معملت می گه کلاسای مدرسه رو می تونی نیای.با هم می رین کلاس بیرون از مدرسه.یه مدرسه دخترانه.کل بجه هایی که از ناحیه مرحله اول رو قبول شدن شاید ده دوازده تا باشه.اونم نصفشون دخترن.!تو یه زیرزمین که مثلا آزمایشگاهه کلاس ها برگزار میشه.
نتایج مرحله دو می آد.تو قبول شدی.از بین همه پسر های ناحیه.دخترها قبول شدن یا نه؟دیگه هیچ کسی رو ندیدی.
حالا می ری راهنمایی.دیگه سعید و کمتر می بینی.مهدی رو هم. الیاس که اصلا خونه شون رو بردن یه جای دیگه.اصلا حس خوبی نیس.بزرگ میشی...
بعد یه مدت یه جایی الیاسو می بینی.با داداش کوچیکشه.اون تو رو ندیده.شایدم دیده باشه.به روی خودش نمی یاره.همین طور وای می ستی برو بر نیگاش می کنی.یاد خاطراتت می یوفتی.چند سالی گذشته.فقط نگاهش می کنی.دلت می خواد بهش سلام کنی.اما فقط نیگاش می کنی.بر می گردی.بعد چند وقت بری جلو چی بگی؟این که قبلا با هم دوست بودیم؟ نه.ایده خوبی نیست.همه چی عوض شده.
خونه سعید و مهدی هنوز تو همون کوچه است.گاهی سعید و می بینی.گاهی مهدی رو.سعید می ره مغازه باباش کار می کنه.مهدی هم شاید بره سر کار.نمی دونی.
تو دبستان یه دوست داشتی.

سلیمانزاده.

رفت نمونه دولتی.بعد از دبستان شاید کلا یکی دوبار دیده باشیش.دلت می خواد بدونی الان چی می خونه.
نمی دونی.
.
.
.
.
اشکان.
یه اشکان بود تو راهنمایی.شاید خیلی با هم رفیق نبودین اما کنار هم می نشستین.دبیرستان نیومد.الان دیگه نمی بینی ش.
و اما دبیرستان.اون همه آدم.اون همه رفیق.ترس.چند سال بگذره.یکی و یه جایی ببینی.شاید هممون کاری رو بکنی که با الیاس کردی.نمی دونی.
1

۱۵ دی ۱۳۸۸

انتخاب واحد

سلام.ما انتخاب واحد داریم.میگم ما چون ما 11 نفریم.دیروز بحث سر این بود که 21 واحد برداریم یا 24 تا.وقتی به این مساله فکر می کنم کلی خندم میگیره. تعداد مون کمه پس بهتره که واحدها رو با هم برداریم.البته بعضی از واحد ها از بهتری ندارن و اجباری باید همونا رو برداریم.از قرار معلوم ترم بعد 22 تا واحد داریم که 3 تاش تک واحدیه.سه تا آز:شیمی.فیزیک.زیست.
فکر کنم هرچی این ترم خوش گذشته ترم بعدی از دماغمون می کشن بیرون...
1