دبستانی.یه دبستان معمولی نزدیک خونتون.سه تا همکلاسی داری که با هم همسایه هم هستین.خونه ها تو یه میلانه.
سعید.مهدی.الیاس.
می ری یال پنجم.کلاستو عوض می کنی.هدفت شده تیزهوشان.مرحله اول قبول می شی.تو و دوتا از دوستایه هم کلاسی ت.
حیدری.افشاری.
معملت می گه کلاسای مدرسه رو می تونی نیای.با هم می رین کلاس بیرون از مدرسه.یه مدرسه دخترانه.کل بجه هایی که از ناحیه مرحله اول رو قبول شدن شاید ده دوازده تا باشه.اونم نصفشون دخترن.!تو یه زیرزمین که مثلا آزمایشگاهه کلاس ها برگزار میشه.
نتایج مرحله دو می آد.تو قبول شدی.از بین همه پسر های ناحیه.دخترها قبول شدن یا نه؟دیگه هیچ کسی رو ندیدی.
حالا می ری راهنمایی.دیگه سعید و کمتر می بینی.مهدی رو هم. الیاس که اصلا خونه شون رو بردن یه جای دیگه.اصلا حس خوبی نیس.بزرگ میشی...
بعد یه مدت یه جایی الیاسو می بینی.با داداش کوچیکشه.اون تو رو ندیده.شایدم دیده باشه.به روی خودش نمی یاره.همین طور وای می ستی برو بر نیگاش می کنی.یاد خاطراتت می یوفتی.چند سالی گذشته.فقط نگاهش می کنی.دلت می خواد بهش سلام کنی.اما فقط نیگاش می کنی.بر می گردی.بعد چند وقت بری جلو چی بگی؟این که قبلا با هم دوست بودیم؟ نه.ایده خوبی نیست.همه چی عوض شده.
خونه سعید و مهدی هنوز تو همون کوچه است.گاهی سعید و می بینی.گاهی مهدی رو.سعید می ره مغازه باباش کار می کنه.مهدی هم شاید بره سر کار.نمی دونی.
تو دبستان یه دوست داشتی.
سلیمانزاده.
رفت نمونه دولتی.بعد از دبستان شاید کلا یکی دوبار دیده باشیش.دلت می خواد بدونی الان چی می خونه.
نمی دونی.
.
.
.
.
اشکان.
یه اشکان بود تو راهنمایی.شاید خیلی با هم رفیق نبودین اما کنار هم می نشستین.دبیرستان نیومد.الان دیگه نمی بینی ش.
و اما دبیرستان.اون همه آدم.اون همه رفیق.ترس.چند سال بگذره.یکی و یه جایی ببینی.شاید هممون کاری رو بکنی که با الیاس کردی.نمی دونی.
1
سعید.مهدی.الیاس.
می ری یال پنجم.کلاستو عوض می کنی.هدفت شده تیزهوشان.مرحله اول قبول می شی.تو و دوتا از دوستایه هم کلاسی ت.
حیدری.افشاری.
معملت می گه کلاسای مدرسه رو می تونی نیای.با هم می رین کلاس بیرون از مدرسه.یه مدرسه دخترانه.کل بجه هایی که از ناحیه مرحله اول رو قبول شدن شاید ده دوازده تا باشه.اونم نصفشون دخترن.!تو یه زیرزمین که مثلا آزمایشگاهه کلاس ها برگزار میشه.
نتایج مرحله دو می آد.تو قبول شدی.از بین همه پسر های ناحیه.دخترها قبول شدن یا نه؟دیگه هیچ کسی رو ندیدی.
حالا می ری راهنمایی.دیگه سعید و کمتر می بینی.مهدی رو هم. الیاس که اصلا خونه شون رو بردن یه جای دیگه.اصلا حس خوبی نیس.بزرگ میشی...
بعد یه مدت یه جایی الیاسو می بینی.با داداش کوچیکشه.اون تو رو ندیده.شایدم دیده باشه.به روی خودش نمی یاره.همین طور وای می ستی برو بر نیگاش می کنی.یاد خاطراتت می یوفتی.چند سالی گذشته.فقط نگاهش می کنی.دلت می خواد بهش سلام کنی.اما فقط نیگاش می کنی.بر می گردی.بعد چند وقت بری جلو چی بگی؟این که قبلا با هم دوست بودیم؟ نه.ایده خوبی نیست.همه چی عوض شده.
خونه سعید و مهدی هنوز تو همون کوچه است.گاهی سعید و می بینی.گاهی مهدی رو.سعید می ره مغازه باباش کار می کنه.مهدی هم شاید بره سر کار.نمی دونی.
تو دبستان یه دوست داشتی.
سلیمانزاده.
رفت نمونه دولتی.بعد از دبستان شاید کلا یکی دوبار دیده باشیش.دلت می خواد بدونی الان چی می خونه.
نمی دونی.
.
.
.
.
اشکان.
یه اشکان بود تو راهنمایی.شاید خیلی با هم رفیق نبودین اما کنار هم می نشستین.دبیرستان نیومد.الان دیگه نمی بینی ش.
و اما دبیرستان.اون همه آدم.اون همه رفیق.ترس.چند سال بگذره.یکی و یه جایی ببینی.شاید هممون کاری رو بکنی که با الیاس کردی.نمی دونی.
1
سلام.من ر. می شناسی؟من هم نمی شناسمت
پاسخ دادنحذفiade dostaie dabestanam oftadam ali mohamad familashonam hata iadam nis jalbe
پاسخ دادنحذف