-ببخشید میشه این اساماس رو برای من بخونی؟
۸ مهر ۱۳۸۹
۵ مهر ۱۳۸۹
پیشفرض
دو حالت داره. یا همه آدمها خوبن مگه اینکه خلافش ثابت بشه یا همه آدمها بَدن مگه این که خلافش ثابت بشه.
۲۵ شهریور ۱۳۸۹
داستان قطار
ساعتهاي ظهر است كه ميرويم و چيزهايي كه بستهبندي شده را تحويل انبار ميدهيم. بقيه را هم ميگذاريم به امان خدا. شب بليت داريم با بقيه بچهها. دستهجمعي به مصاف مسافت رفتن بهتر است.
داييام آمده تهران. جلسه داشتهاند. زنگ زده و قرار گذاشته همديگر را ببينيم. دستش شكسته در ورزش صبحگاهي. شام ميزنيم و موقع خداحافظي ميگويم خوشحال شدم ديدمتان داييجان. اگر دايي هم اندازه من خوشحال باشد كه بيچارهام. خدانگهداري ميگويم و فرار.
زود ميرسم ايستگاه. $$$ زودتر آمده. ساكها را جابهجا ميكنيم و منتظر ميمانيم. منتظر بقيه و حركت قطار. آخر ترم هست و در ايستگاه دانشجو فراوان. آشنا ميبينيم در ايستگاه. ازبعضيها فقط درايستگاهديدنشان براي من مانده است. به همين هم راضيام. قطار آشنايان با مالما فرق دارد. قطارمان را كه اعلام ميكنند همه هجوم ميبرند. بعيد به نظر ميرسد با كمي صبر مسير خلوت شود. ماهم هجوم ميبريم. از بررسي بليتها متوجه شدهايم چهار صندلي در يك كوپه و سهتاي ديگر يك كوپه آنطرفتر است.
من آنجايي هستم كه سه صندلي باهم است. راحت جايمان را پيدا ميكنيم و با دو نفر ديگر آنجا مينشينيم. مهماندار آبمعدني را همان اول ميدهد. آنقدر تشته هستم كه نصفش را همانجا بخورم. هوا گرم است و پنجره بالاي سرمان باز نميشود. از آنجايي كه شماره صندلي چهار نفر ديگر را ميدانم ميروم سراغشان. وقتي ميرسم تعجب ميكنم. آخر تازه صندليهايشان را پيدا كردهاند. ميگويند داستانش مفصل است. كمك ميكنم ساكهايشان را جابهجا كنند و همراه آنها پنج نفري روي چهار صندلي مينشينيم و به داستانشان گوش ميدهم. همين هنگام مهماندار اين يكي واگن ميآيد و آبمعدنيها را پخش ميكند. توضيح ميدهم كه بليت من براي كوپه بقلي است و كمي بعد به آنجا خواهم رفت. گويا آبمعدني اضافه كرده كه به من هم يكي ميدهد. من هم همان ابتدا دهنياش ميكنم كه بقيه خيال باطل به سرشان نزند!
زوجي آنطرف راهرو نشستهاند به همراه دو بچه. بچهها شيريناند و از قيافه خانواده ميشود تشخيص داد كه از اهالي غرب كشورند. مرد جوان ميزند و بهش نميآيد پدر بچهها باشد ولي با مادر صميمي است. اين را از لبخندها و حركاتشان ميشود فهميد.
دوستان دليل ديررسيدنشان را تعريف ميكنند. با آب وتاب و شاخ وبرگهايي كه مخصوص ^^^ است. گويا مهماندار اشتباهي بهشان سمت و جهت را نشان داده و آنها ميخواستند بر روي صندليهايي با همان شماره صندلي خودشان ولي در كوپه بقلي بنشينند. ازقضا صندليها پر هم بوده و چند بسيجي آنجا را اشغال كرده بودند كه با هم درگير هم ميشوند. از نوع لفظي. بعدش هم سنگروي يخ ميشوند و ميآيند اينجا. *** ميگويد بايد برويم از آنها عذرخواهي كنيم. راحت ميتوانم صحنه را براي خودم مجسم كنم. *** را ميشناسم و ميدانم سريع جوش ميآورد. توي دلش چيزي نيست اما.
برميگردم طرف صندليهاي خودمان. ميخواهند جايمان را عوض كنند. اولويت با خانوادهها و زنهاي جوان است. كمي غر ميزنم ولي وقتي ميبينم خيلي با صندليهاي جديد فاصله نيست قبول ميكنم. جاي جديد گرچه كمي دورتر است [از بچهها] ولي پنجره اش باز ميشود. آب معدني اينوريام را تا آنجا كه يخ آن آب شده ميخورم و به اين فكر ميكنم اينجا با آنجا چه فرقي دارد كه جايمان را عوض كردهاند.
ما اينطرف سه نفريم و نفر چهارم غريبه است. غريبهاي كه از ساك عجيبش ميشد فهميد زياد مسافرت نميكند. سبيل كلفتش، دستهاي زمخت و صورت آفتاب ديدهاش ميگويد كه پشت ميزنشين نيست. ولي تا دلتان بخواهد مهندس ميشناسد. اين را بعدا فهميدم. سر صحبت را باز نميكند و من خدا را سپاس ميگويم. اين طوري بهتر است. احتمالا قيافه ما هم داد ميزند: دانشجوييم. خسته از پايان ترم. آهي در بساط نداريم. دقيق نميدانم اين آخري را هم داد ميزند يا نه.
رئيس قطار آمده است. بليتها را بجاي كنترل، سوراخ مي كند. منتظر ميشوم برود و قبل از اين كه به چهار نفر كذايي برسد من به آنها پيوستهام و باز توضيح ميدهم كه صندلي من كمي آنطرفتر است. اين هم بليتم كه سوراخ فرمودهايد. """ نميتواند بليتش را پيدا كند. رئيس قطار كلافه است و ميگويد مسخرهبازي درنياوريد. احتمالا اين يكي را هم قيافهمان داد ميزند. قسم و آيه مياييم كه مسخرهبازي كجا بود. نيست ديگر. ميگويد بايد """ جريمه بشود. چانه ميزنيم و ميگوييم شما بليتهاي ديگر را چك كنيد الان پيدا ميشود. پيدا نشدن بليت همان و بازنگشتن رئيس قطار همان.
حالا بهجاي پنج نفر روي چهار صندلي شش نفري نشستهايم. يك نفر آنطرف مانده. شايد براي مراقبت از وسيلهها. شايد چون اين طرف ديگر جا ندارد. ويا شايد چون هنوز موبايلش آنتن ميدهد! كمي كه ميگذرد متوجه ميشويم وضعيت استاتيك نيست و به زودي دو نفر ميروند آنطرف. بنده با كمال وقاحت سر جايشان را گرفتهام. كار دارم اين طرف. جاي من «زوج» ندارد. *** هم.
اميدوارم ادامه داشته باشد...
داييام آمده تهران. جلسه داشتهاند. زنگ زده و قرار گذاشته همديگر را ببينيم. دستش شكسته در ورزش صبحگاهي. شام ميزنيم و موقع خداحافظي ميگويم خوشحال شدم ديدمتان داييجان. اگر دايي هم اندازه من خوشحال باشد كه بيچارهام. خدانگهداري ميگويم و فرار.
زود ميرسم ايستگاه. $$$ زودتر آمده. ساكها را جابهجا ميكنيم و منتظر ميمانيم. منتظر بقيه و حركت قطار. آخر ترم هست و در ايستگاه دانشجو فراوان. آشنا ميبينيم در ايستگاه. ازبعضيها فقط درايستگاهديدنشان براي من مانده است. به همين هم راضيام. قطار آشنايان با مالما فرق دارد. قطارمان را كه اعلام ميكنند همه هجوم ميبرند. بعيد به نظر ميرسد با كمي صبر مسير خلوت شود. ماهم هجوم ميبريم. از بررسي بليتها متوجه شدهايم چهار صندلي در يك كوپه و سهتاي ديگر يك كوپه آنطرفتر است.
من آنجايي هستم كه سه صندلي باهم است. راحت جايمان را پيدا ميكنيم و با دو نفر ديگر آنجا مينشينيم. مهماندار آبمعدني را همان اول ميدهد. آنقدر تشته هستم كه نصفش را همانجا بخورم. هوا گرم است و پنجره بالاي سرمان باز نميشود. از آنجايي كه شماره صندلي چهار نفر ديگر را ميدانم ميروم سراغشان. وقتي ميرسم تعجب ميكنم. آخر تازه صندليهايشان را پيدا كردهاند. ميگويند داستانش مفصل است. كمك ميكنم ساكهايشان را جابهجا كنند و همراه آنها پنج نفري روي چهار صندلي مينشينيم و به داستانشان گوش ميدهم. همين هنگام مهماندار اين يكي واگن ميآيد و آبمعدنيها را پخش ميكند. توضيح ميدهم كه بليت من براي كوپه بقلي است و كمي بعد به آنجا خواهم رفت. گويا آبمعدني اضافه كرده كه به من هم يكي ميدهد. من هم همان ابتدا دهنياش ميكنم كه بقيه خيال باطل به سرشان نزند!
زوجي آنطرف راهرو نشستهاند به همراه دو بچه. بچهها شيريناند و از قيافه خانواده ميشود تشخيص داد كه از اهالي غرب كشورند. مرد جوان ميزند و بهش نميآيد پدر بچهها باشد ولي با مادر صميمي است. اين را از لبخندها و حركاتشان ميشود فهميد.
دوستان دليل ديررسيدنشان را تعريف ميكنند. با آب وتاب و شاخ وبرگهايي كه مخصوص ^^^ است. گويا مهماندار اشتباهي بهشان سمت و جهت را نشان داده و آنها ميخواستند بر روي صندليهايي با همان شماره صندلي خودشان ولي در كوپه بقلي بنشينند. ازقضا صندليها پر هم بوده و چند بسيجي آنجا را اشغال كرده بودند كه با هم درگير هم ميشوند. از نوع لفظي. بعدش هم سنگروي يخ ميشوند و ميآيند اينجا. *** ميگويد بايد برويم از آنها عذرخواهي كنيم. راحت ميتوانم صحنه را براي خودم مجسم كنم. *** را ميشناسم و ميدانم سريع جوش ميآورد. توي دلش چيزي نيست اما.
برميگردم طرف صندليهاي خودمان. ميخواهند جايمان را عوض كنند. اولويت با خانوادهها و زنهاي جوان است. كمي غر ميزنم ولي وقتي ميبينم خيلي با صندليهاي جديد فاصله نيست قبول ميكنم. جاي جديد گرچه كمي دورتر است [از بچهها] ولي پنجره اش باز ميشود. آب معدني اينوريام را تا آنجا كه يخ آن آب شده ميخورم و به اين فكر ميكنم اينجا با آنجا چه فرقي دارد كه جايمان را عوض كردهاند.
ما اينطرف سه نفريم و نفر چهارم غريبه است. غريبهاي كه از ساك عجيبش ميشد فهميد زياد مسافرت نميكند. سبيل كلفتش، دستهاي زمخت و صورت آفتاب ديدهاش ميگويد كه پشت ميزنشين نيست. ولي تا دلتان بخواهد مهندس ميشناسد. اين را بعدا فهميدم. سر صحبت را باز نميكند و من خدا را سپاس ميگويم. اين طوري بهتر است. احتمالا قيافه ما هم داد ميزند: دانشجوييم. خسته از پايان ترم. آهي در بساط نداريم. دقيق نميدانم اين آخري را هم داد ميزند يا نه.
رئيس قطار آمده است. بليتها را بجاي كنترل، سوراخ مي كند. منتظر ميشوم برود و قبل از اين كه به چهار نفر كذايي برسد من به آنها پيوستهام و باز توضيح ميدهم كه صندلي من كمي آنطرفتر است. اين هم بليتم كه سوراخ فرمودهايد. """ نميتواند بليتش را پيدا كند. رئيس قطار كلافه است و ميگويد مسخرهبازي درنياوريد. احتمالا اين يكي را هم قيافهمان داد ميزند. قسم و آيه مياييم كه مسخرهبازي كجا بود. نيست ديگر. ميگويد بايد """ جريمه بشود. چانه ميزنيم و ميگوييم شما بليتهاي ديگر را چك كنيد الان پيدا ميشود. پيدا نشدن بليت همان و بازنگشتن رئيس قطار همان.
حالا بهجاي پنج نفر روي چهار صندلي شش نفري نشستهايم. يك نفر آنطرف مانده. شايد براي مراقبت از وسيلهها. شايد چون اين طرف ديگر جا ندارد. ويا شايد چون هنوز موبايلش آنتن ميدهد! كمي كه ميگذرد متوجه ميشويم وضعيت استاتيك نيست و به زودي دو نفر ميروند آنطرف. بنده با كمال وقاحت سر جايشان را گرفتهام. كار دارم اين طرف. جاي من «زوج» ندارد. *** هم.
اميدوارم ادامه داشته باشد...
۱۸ شهریور ۱۳۸۹
براي چندمين بار كه بازم نميتونم چيزي بنويسم. تقصير من چيه. كسي بهم يادنداده. ياد دبستان مييوفتم. تاريخهاي قديميتر رو راحتتر ميشه بررسي كرد. از بچههاي كلاس پنجم مهدي بود و سعيد و الياس و ... و خيليهاي ديگه. الان هيشكي نيست. شايد... فكر ميكنم چرا از دو خط بيشتر نميشه نوشت. جوابش ساده است شايد. شايد چون خيلي كتاب نخوندم. بايد همين باشه. ديروز اساماس داده قبل اين كه بري تهران اونو برام بيار. مينويسم چشم. حتما. تو دلم به خودم فحش ميدم. يه بار وسوسه شدم شعرهايي كه دوست دارمو كپ بزنم. بههمين سادگي. ولي نميشه.
رفتم تو پارك نشستهم. همهاش از اين درختا كه برگهاش ريزهوگرد كاشتن. هيچي چنار نداره. از اون درخت بلندا هم نداره. خوشم نميآد. اين شيرهاي آبو باز كردن هي صدا ميده نميشه بهچيزي فكر كرد. بايد دفاعيهام رو آماده كنم. جديداً شبا كه ميخوابم قبل خواب فكر ميكنم اگه امشب بميرم چي ميشه. از فرويد بدم ميآد.
اين چند وقته همه رو پيچوندم. حتي خودمو. شيطونه ميگه اين بنده خدا رو هم بپيچونم. فكر بدي نيست. بايد برم بازار. تولدا كه نزديكه. واسه اونم يه كتاب ميخرم و خلاص. آدرس وبلاگ هم بهش ميدم. LD. مثل خوره آزارم ميده شايد. شايدم نه. با خودم فكر مي كنم: «كماند روابطي كه بر فاصلهها غلبه كنند و قابلستايش». به هر حال يه راه بيشتر واسه فهميدنش نيست. يعني كلاً يه راه هست. جوابشم ميدونم. تابلويه.
بابام اومده ميگه حافظه اساماس هام پرشده. چيكار كنم؟ بهش ميگم چطوري بايد پاكشون كنه. واسه اون از من بيشتر اساماس مياد. بهترين راه اينه كه از قديمها بنويسم. آخه خيلي هم خاطره نداريم. حداقل خيلي خاطره خوب نداريم. اين سوسول بازيها چيه؟
خيلي بچه سربهزيريه. بابام ميگه ما همسايههاي بدي بوديم. بوديم؟ شايد.
بهش ميگم اگه تو باشي كادو چي ميدي؟ ميگه خب من كه نديدمش. يه كم براش توضيح كه ميدم ميگه دوسهتا كادو خوشگل و كوچيك كه هركدوم يه جوري خاص باشه. مي گم به كادو دادن اعتقادي ندارم. تعجب نمي كنه. ميگه اصالتتو ثابت كردي. حالا من موندم و يه برگه كه بايد پركنم. حرص ميخورم. واسهام دعا كنين. مثل اين كه نتايج اومده. اهل اينترنت هم نيست. هرچي من بگم باورش ميشه. ناسلامتي...
ميگه مگه تهران چي داره؟ موندم چي بگم. مگه تهران چي داره؟
۱۳ شهریور ۱۳۸۹
من و ...
زن داداشم يه كفش مي خواد بخره. مدلش رو پسند كرده. مونده رنگش. قهوه اي هست و كرم. از هركدوم يه لنگه اش رو پاش كرده.
همه داريم نگاه مي كنيم. هنوز هيشكي نظري نداده.
با خودم ميگم چقدر كرمه خوبه. خيلي قشنگه
آروم به خواهرزاده ام ميگم : كرم قشنگ تره. نه؟
- نه. قهوه ايه بهتره...
چند لحظه بعد
داداشم: قهوه اي بهتره
خانمش: قهوه اي بهتر به رنگ شلوارم مياد.
خواهر زاده ام : قهوه اي قشنگ تره. كرم خوب نيست.
و من همين طوري موندم....
.
.
.
فروشنده : قهوه ايش خيلي خوبه. كرم كسي نمي بره. مباركه
همه داريم نگاه مي كنيم. هنوز هيشكي نظري نداده.
با خودم ميگم چقدر كرمه خوبه. خيلي قشنگه
آروم به خواهرزاده ام ميگم : كرم قشنگ تره. نه؟
- نه. قهوه ايه بهتره...
چند لحظه بعد
داداشم: قهوه اي بهتره
خانمش: قهوه اي بهتر به رنگ شلوارم مياد.
خواهر زاده ام : قهوه اي قشنگ تره. كرم خوب نيست.
و من همين طوري موندم....
.
.
.
فروشنده : قهوه ايش خيلي خوبه. كرم كسي نمي بره. مباركه
اشتراک در:
پستها (Atom)