۷ دی ۱۳۸۹
هزينهاي كه براي شوخطبعي بايد بپردازي
۱ دی ۱۳۸۹
فکر کنم قسمت دو شخصیه ش اینجا زیاد شد.
۲۸ آذر ۱۳۸۹
۱۰ آذر ۱۳۸۹
پيوندتان مبارك
تهران - شريف - آزادي - انقلاب - ييلاقيات - شريعتي - گروه - بيآرتي انقلاب - مشهد - خونه - اميركبير - علوم - فني - كتابخونه - پارك لاله - فستفودها - پاركها - پل كارگر - خوابگاه - راسته كارگر - وليعصر - فردوسي - هرجايي كه فكرشو بكنين - چهارراه طالقاني
يه مردي هست من يادم نمياد يه بار از تقاطع طالقاني و وصال رد شده باشم و اون اونجا نباشه! هميشه كنار خيابون يا نشسته يا درازكشيده.
۶ آذر ۱۳۸۹
پ.ن. البته اين جنبههاي مثبت هم داره. مثلا اگه دو نفر با هم دعوا كنن، باعث ميشه كه كوتاه بيان. يا اين كه رابطه بين آدمها در يك سطح معقول باقي بمونه. ولي از همه اينها گذشته خيلي دوستش ندارم :)
۵ آذر ۱۳۸۹
اصلا يه وعضي ها!
بعدش اين حالتم اومده اينجا هم تاثير گذاشته. چيز جديدي نيست. مشكلي هم باهاش ندارم تقريبا. فقط اينكه بعضي وقتا سوژهها رو بقيه استفاده ميكنن! يا مثلا اينجا رو به اونجا ربط ميدن! يا حالا هرچي. بابا يه فضاي مفتي دارم تو اينترنت كه ميخوام حرفهاي مفتمو بگم توش.
۲۸ آبان ۱۳۸۹
آز - همين سه شنبهاي
۲۵ آبان ۱۳۸۹
نميتونم چون نميكنم، نميكنم چون نميتونم
۱۸ آبان ۱۳۸۹
اساماس مُرد
بزاريد يه چيزي تعريف كنم. البته احتمالا خيلي جالب از آب در نمياد ولي خب. "دو تا از بچه ها يه دعواي مسخره كردن سر همين اساماس دادن". گفتم كه زياد خوب از آب در نمياد D: شما ببخشيد.
اصلا همون بهتر كه اس ندي. من يكي كه زنگشو خيلي وقته بستم.
۱۶ آبان ۱۳۸۹
ژانر
این استادهایی که اسلایدهاشون رو نمیدن
این استادهایی که پرینت اسلایدهاشون رو میدن
این استادهایی که اسلایدهاشون رو پیدیاف میکنن بعد میدن
این استادهایی که از رو اسلاید درس نمیدن
۱۲ آبان ۱۳۸۹
تولد
يادش بخير اولين كلاسمون بود. جلسه اول فيزيك داشتيم.
۸ آبان ۱۳۸۹
تخته
- كاش 6 و 2 بياد
تاس رو مي ريزم. يه عدد چرت مياد كه براي من هيچ فايده اي نداره. نوبت داداشمه. ميندازه زارت 6 و 2 مياد كه براي اون هم تاس خوبي نيست.
- ما كه 6 و 2 نخواسته بوديم.
- اين درخواست ما تا بالا رفت و برگشتش يه خورده طول كشيد. براي شما اجابت شد.
كلي مي خنديم.
نوبت منه. دوباره مي گم:
- خدايا 6 و 2 !
و اندازه يه تاس ريختن صبر مي كنم و اون موقع تاس مي ريزم.
فايده اي نداره. فكر كنم اين دست مارس بشم.
۴ آبان ۱۳۸۹
راهکار سوم
1.راه اول راه خطرناكي است. ولي متاسفانه اكثر انسانهايي كه ميشناسم اين راه را برگزيده اند. در اين راه اشخاص مقصود خود را به صراحت بيان نميكنند. خيلي مراعات ديگران را ميكنند. اگر از چيزي رنجيده شوند به زبان نميآورند. كساني كه اين سبك را برگزيده اند دچار مشكلات فراوان ميشوند. مثلا چون مقصود خود را بيان نميكنند، اغلب به مقصود خود هم نميرسند. در كمتر جايي احساس راحتي ميكنند تقريبا با همه مشكل دارند حتما از خودتان ميپرسيد پس به چه دليل اغلب انسان ها اين راه را برمي گزينند. جواب ساده است. زيرا در ظاهر همه چيز عادي و اغلب ايده ال به نظر مي رسد. گويي هيچ مشكلي وجود ندارد. اين افراد خود را هم به خوبي فريفته اند. در خواب غفلت به سر مي برند. سايرين را به يكديگر نشان مي دهند و از مشكلات آن ها سخن مي گويند.و مي خندند و فكر مي كنند خود هيچ مشكلي ندارند. ولي بنيان اين نوع روابط سست است. وقتي مشكلات روي هم جمع شوند ناگهان با كوچكترين نزاع كه مسخره به نظر مي رسد از هم مي شكند و ديگران با تعجب خواند پرسيد: چه شد كه اين چنين رابطه اي زيبا از هم پاشيد
راه دوم خطرات خود را دارد. ولي به خطرناكي اولي نيست.در اين راه افراد مشكلات خود را با فرياد به گوش همديگر مي رسانند. هميشه با هم نزاع مي كنند و به هم فحش هاي آب دار مي دهند. ديگران وقتي چنين كساني راببينند فكر مي كنند كه اين رابطه به زودي از هم خواهد پاشيد در حالي كه چنين نيست. در چنين روابطي افراد بعد از دعوا روحياتشان آرام شده و فشارهاي عصبي از روي آن ها برداشته مي شود. زندگي به حالت عادي برمي گردد. دير يا زود دعوايي ديگر شروع خواهد شد. اگرچه اين رابطه ناپايدار است و به انجام مي رسد ولي بسته به شرايط مي تواند ادامه داشته باشد.
راه سوم بهترين و تنها راه حل باقي مانده است كه متاسفانه اكثر مردم از آن استفاده نمي كنند. در اين روش افراد مشكلات خود را به صورتي منطقي بيان مي كنند. در اين راه كه در واقع تعديل شده ي راهكار دوم مي باشد ممكن است خواسته هاي فردي مورد قبول ديگران واقع نشود و كمي از نشانه هاي روش قبلي بروز كند ولي چون در فضا منطق حاكم است راه حلي يافت خواهد شد. اگر شخصي از مسئله اي ناراحت باشد آن را بيان مي كند كه اكثر انسان ها اين شجاعت را ندارند. و سايرين سعي در رفع آن مي نمايند. هر چند ممكن است اين راه خطراتي داشته باشد از دو راه قبلي مفيدتر مي باشد. من جمله اي كه اين نوع برخورد باعث ايجاد كدورت مي شود. البته توجه داشته باشيد كه كدورت بوجود آمده در روش دوم به مراتب بيشتر است ولي چون محيط در انجا طوري است كه همه همين برخورد را دارند مشكلي پيش نمي آيد. حكيمي را گفتند تو از چه چيز باك داري؟ گفت از آن كه همه در بند تعارفات و تجاهلات گرفتار آيند و آنجاست كه گويند: خفته خفته را كي كند بيدار. اميدوارم روزي فرارسد كه همه راه سوم را برگزيده و زندگي را برخود راحت كنند.
08:21 ب.ظ 2010/08/15
۲ آبان ۱۳۸۹
۲۴ مهر ۱۳۸۹
۱۲ مهر ۱۳۸۹
اگه یه منبع مالی بی نهایت داشته باشی چی کار می کنی؟
- سرمایه گذاری می کنم. تو شرکت های مختلف
- یه خونه می خرم که یه استخر بزرگ داشته باشه پر مارتینیییییی
- یه جای دنج یه خونه می سازم. جایی که کسی نباشه. کشاورزی می کنم
- تو ایران آزادی می آرم
- یه موسسه فرهنگی می زنم که توش کارهای هنری بشه. شیک و پیک. جایی که وقتی کسی می ره اونجا برای هنر بره. نه برای چیز دیگه
۱۰ مهر ۱۳۸۹
تنها تغییر، تغییر نمی کند
- حالا نمی شه یه تبصره ای چیزی باشه؟
- نه!!!
این چند روز نقد شدم. منصفانه یا غیر منصفانه. درست یا غلط. باید تغییر کنم. باید تغییر کنم؟
این امتحان ه یا عذاب؟ نمی دونم. فقط یه چیزی و خوب می دونم. هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیره
۵ مهر ۱۳۸۹
پیشفرض
۲۵ شهریور ۱۳۸۹
داستان قطار
داييام آمده تهران. جلسه داشتهاند. زنگ زده و قرار گذاشته همديگر را ببينيم. دستش شكسته در ورزش صبحگاهي. شام ميزنيم و موقع خداحافظي ميگويم خوشحال شدم ديدمتان داييجان. اگر دايي هم اندازه من خوشحال باشد كه بيچارهام. خدانگهداري ميگويم و فرار.
زود ميرسم ايستگاه. $$$ زودتر آمده. ساكها را جابهجا ميكنيم و منتظر ميمانيم. منتظر بقيه و حركت قطار. آخر ترم هست و در ايستگاه دانشجو فراوان. آشنا ميبينيم در ايستگاه. ازبعضيها فقط درايستگاهديدنشان براي من مانده است. به همين هم راضيام. قطار آشنايان با مالما فرق دارد. قطارمان را كه اعلام ميكنند همه هجوم ميبرند. بعيد به نظر ميرسد با كمي صبر مسير خلوت شود. ماهم هجوم ميبريم. از بررسي بليتها متوجه شدهايم چهار صندلي در يك كوپه و سهتاي ديگر يك كوپه آنطرفتر است.
من آنجايي هستم كه سه صندلي باهم است. راحت جايمان را پيدا ميكنيم و با دو نفر ديگر آنجا مينشينيم. مهماندار آبمعدني را همان اول ميدهد. آنقدر تشته هستم كه نصفش را همانجا بخورم. هوا گرم است و پنجره بالاي سرمان باز نميشود. از آنجايي كه شماره صندلي چهار نفر ديگر را ميدانم ميروم سراغشان. وقتي ميرسم تعجب ميكنم. آخر تازه صندليهايشان را پيدا كردهاند. ميگويند داستانش مفصل است. كمك ميكنم ساكهايشان را جابهجا كنند و همراه آنها پنج نفري روي چهار صندلي مينشينيم و به داستانشان گوش ميدهم. همين هنگام مهماندار اين يكي واگن ميآيد و آبمعدنيها را پخش ميكند. توضيح ميدهم كه بليت من براي كوپه بقلي است و كمي بعد به آنجا خواهم رفت. گويا آبمعدني اضافه كرده كه به من هم يكي ميدهد. من هم همان ابتدا دهنياش ميكنم كه بقيه خيال باطل به سرشان نزند!
زوجي آنطرف راهرو نشستهاند به همراه دو بچه. بچهها شيريناند و از قيافه خانواده ميشود تشخيص داد كه از اهالي غرب كشورند. مرد جوان ميزند و بهش نميآيد پدر بچهها باشد ولي با مادر صميمي است. اين را از لبخندها و حركاتشان ميشود فهميد.
دوستان دليل ديررسيدنشان را تعريف ميكنند. با آب وتاب و شاخ وبرگهايي كه مخصوص ^^^ است. گويا مهماندار اشتباهي بهشان سمت و جهت را نشان داده و آنها ميخواستند بر روي صندليهايي با همان شماره صندلي خودشان ولي در كوپه بقلي بنشينند. ازقضا صندليها پر هم بوده و چند بسيجي آنجا را اشغال كرده بودند كه با هم درگير هم ميشوند. از نوع لفظي. بعدش هم سنگروي يخ ميشوند و ميآيند اينجا. *** ميگويد بايد برويم از آنها عذرخواهي كنيم. راحت ميتوانم صحنه را براي خودم مجسم كنم. *** را ميشناسم و ميدانم سريع جوش ميآورد. توي دلش چيزي نيست اما.
برميگردم طرف صندليهاي خودمان. ميخواهند جايمان را عوض كنند. اولويت با خانوادهها و زنهاي جوان است. كمي غر ميزنم ولي وقتي ميبينم خيلي با صندليهاي جديد فاصله نيست قبول ميكنم. جاي جديد گرچه كمي دورتر است [از بچهها] ولي پنجره اش باز ميشود. آب معدني اينوريام را تا آنجا كه يخ آن آب شده ميخورم و به اين فكر ميكنم اينجا با آنجا چه فرقي دارد كه جايمان را عوض كردهاند.
ما اينطرف سه نفريم و نفر چهارم غريبه است. غريبهاي كه از ساك عجيبش ميشد فهميد زياد مسافرت نميكند. سبيل كلفتش، دستهاي زمخت و صورت آفتاب ديدهاش ميگويد كه پشت ميزنشين نيست. ولي تا دلتان بخواهد مهندس ميشناسد. اين را بعدا فهميدم. سر صحبت را باز نميكند و من خدا را سپاس ميگويم. اين طوري بهتر است. احتمالا قيافه ما هم داد ميزند: دانشجوييم. خسته از پايان ترم. آهي در بساط نداريم. دقيق نميدانم اين آخري را هم داد ميزند يا نه.
رئيس قطار آمده است. بليتها را بجاي كنترل، سوراخ مي كند. منتظر ميشوم برود و قبل از اين كه به چهار نفر كذايي برسد من به آنها پيوستهام و باز توضيح ميدهم كه صندلي من كمي آنطرفتر است. اين هم بليتم كه سوراخ فرمودهايد. """ نميتواند بليتش را پيدا كند. رئيس قطار كلافه است و ميگويد مسخرهبازي درنياوريد. احتمالا اين يكي را هم قيافهمان داد ميزند. قسم و آيه مياييم كه مسخرهبازي كجا بود. نيست ديگر. ميگويد بايد """ جريمه بشود. چانه ميزنيم و ميگوييم شما بليتهاي ديگر را چك كنيد الان پيدا ميشود. پيدا نشدن بليت همان و بازنگشتن رئيس قطار همان.
حالا بهجاي پنج نفر روي چهار صندلي شش نفري نشستهايم. يك نفر آنطرف مانده. شايد براي مراقبت از وسيلهها. شايد چون اين طرف ديگر جا ندارد. ويا شايد چون هنوز موبايلش آنتن ميدهد! كمي كه ميگذرد متوجه ميشويم وضعيت استاتيك نيست و به زودي دو نفر ميروند آنطرف. بنده با كمال وقاحت سر جايشان را گرفتهام. كار دارم اين طرف. جاي من «زوج» ندارد. *** هم.
اميدوارم ادامه داشته باشد...
۱۸ شهریور ۱۳۸۹
رفتم تو پارك نشستهم. همهاش از اين درختا كه برگهاش ريزهوگرد كاشتن. هيچي چنار نداره. از اون درخت بلندا هم نداره. خوشم نميآد. اين شيرهاي آبو باز كردن هي صدا ميده نميشه بهچيزي فكر كرد. بايد دفاعيهام رو آماده كنم. جديداً شبا كه ميخوابم قبل خواب فكر ميكنم اگه امشب بميرم چي ميشه. از فرويد بدم ميآد.
بابام اومده ميگه حافظه اساماس هام پرشده. چيكار كنم؟ بهش ميگم چطوري بايد پاكشون كنه. واسه اون از من بيشتر اساماس مياد. بهترين راه اينه كه از قديمها بنويسم. آخه خيلي هم خاطره نداريم. حداقل خيلي خاطره خوب نداريم. اين سوسول بازيها چيه؟
خيلي بچه سربهزيريه. بابام ميگه ما همسايههاي بدي بوديم. بوديم؟ شايد.
بهش ميگم اگه تو باشي كادو چي ميدي؟ ميگه خب من كه نديدمش. يه كم براش توضيح كه ميدم ميگه دوسهتا كادو خوشگل و كوچيك كه هركدوم يه جوري خاص باشه. مي گم به كادو دادن اعتقادي ندارم. تعجب نمي كنه. ميگه اصالتتو ثابت كردي. حالا من موندم و يه برگه كه بايد پركنم. حرص ميخورم. واسهام دعا كنين. مثل اين كه نتايج اومده. اهل اينترنت هم نيست. هرچي من بگم باورش ميشه. ناسلامتي...
ميگه مگه تهران چي داره؟ موندم چي بگم. مگه تهران چي داره؟
۱۳ شهریور ۱۳۸۹
من و ...
همه داريم نگاه مي كنيم. هنوز هيشكي نظري نداده.
با خودم ميگم چقدر كرمه خوبه. خيلي قشنگه
آروم به خواهرزاده ام ميگم : كرم قشنگ تره. نه؟
- نه. قهوه ايه بهتره...
چند لحظه بعد
داداشم: قهوه اي بهتره
خانمش: قهوه اي بهتر به رنگ شلوارم مياد.
خواهر زاده ام : قهوه اي قشنگ تره. كرم خوب نيست.
و من همين طوري موندم....
.
.
.
فروشنده : قهوه ايش خيلي خوبه. كرم كسي نمي بره. مباركه
۵ شهریور ۱۳۸۹
من و ...
۲۹ مرداد ۱۳۸۹
۲۳ مرداد ۱۳۸۹
۸ مرداد ۱۳۸۹
فعلا
حداقل ده نفر رو مي شناسم كه اگه وبلاگم رو مي خوندن كله ام رو مي كندن. تازه حداقل ده نفر رو مي شناسم كه وبلاگم رو مي خونن و مي خوان كله ام رو بكنن. شما به من بگين، چرا من بايد اينجا بنويسم؟
۶ مرداد ۱۳۸۹
۴ مرداد ۱۳۸۹
منم گفتم زن كه بگيره خوب مي شه
تا آخرين لحظه اي كه تو اون صف بودم پيرمرده به منم چپ چپ نگاه مي كرد.
ژانر
اينايي كه واسه خودشون ژانري ان
اينايي كه روزگار بهشون سخت گرفته
اينايي كه آذري ها رو با آذري زبان ها اشتباه مي گيرن
اينايي كه مرغ شون يه پا داره
اينايي كه مي گن من كدومم؟
اينايي كه مي گن هرچي هست تو همون پسته
اينايي كه تو وبلاگشون وبگذر دارن
اينايي كه صفر و يكي نگاه مي كنن
اينايي كه زود تحت تاثير قرار مي گيرن
اينايي كه اشكشون دم مشكشونه
۲ مرداد ۱۳۸۹
5
۳۱ تیر ۱۳۸۹
ژانر
اينايي كه ژانر مي نويسن
اينايي كه فكر مي كنن هرچي به فكرشون مي رسه بايد بگن
اينايي كه مي گن خراب رفيقيم ولي دوستانو فراموش كردن
اينايي كه اگه باهاشون باشي خوبن باهات ولي تا ازشون دور ميشي ديگه يادت نمي كنن
اينايي كه دو ساعت دو ساعت با موبايل و تلفن حرف مي زنن
اينايي كه دوست پيدا مي كنن دوستان رو فراموش مي كنن
اينايي كه فكر مي كنن بقيه نمي فهمنن
اينايي كه به روشون نمي آرن
اينايي كه فكر مي كنن مملكت اسلاميه
اينايي كه قانون رو رعايت مي كنن
اينايي كه زن مي خوان
اينايي كه دوست نمي شن
اينايي كه فكر مي كنن خوشبختي تو پوله
اينايي كه فكر مي كنن خوشبختي تو پول نيست
اينايي كه به پوچي رسيدن
اينايي كه چت مي كنن
اينايي كه سر كار مي زارن
اينايي كه زير آب مي زنن
اينايي كه دروغ مي گن
اينايي كه اگه باهاشوني نبايد ازشون بهتر باشي
اينايي كه قيافه واسشون مهمه
اينايي كه مي خوان تو ديد نباشن
اينايي كه درون گران
اينايي كه برون گران
اينايي كه چهارتا چك پول تو كيفشونه
اينايي كه يه قرون پولم هم ندارن
اينايي كه موفق اند
اينايي كه فكر مي كنن موفق اند
اينايي كه وقتي قيافه ات رو عوض مي كني مي گن چقدر قيافه قبلي ات بد بود
اينايي كه فكر مي كنن هيشكي خبر نداره
اينايي كه فكر مي كنن مامان باباها هيچي نمي دونن
اينايي كه فكر مي كنن دانشگاه خبريه
اينايي كه مي گن " هاديگه "
اينايي كه معدلشون بالاي 19 است
اينايي كه از دو ترم دو تاشو مشروط شدن
اينايي كه جرئت حقيقت بازي مي كنن
اينايي كه عاشق اند
اينايي كه يه طور ديگه باهات رفتار مي كنن
اينايي كه برات احترام قائل اند
اينايي كه همه كاره مي شن
اينايي كه منت مي زارن
اينايي كه منت نمي زارن
اينايي كه آدم باحالي اند ولي باهات صميمي نمي شن
اينايي كه مي گن ترك ها آدم هاي خوبي اند
اينايي كه به نماز اهميت مي دن
اينايي كه به نماز اهميت نمي دن
اينايي كه ناشناس كامنت مي زارن
اينايي كه قدر چيزهايي رو كه دارن رو نمي دونن
اينايي كه خوابگاهي اند
اينايي كه دنبال چيزهايي اند كه ندارن
اينايي كه هميشه ميشه سربه سرشون گذاشت
اينايي كه خودشون رو دست كم مي گيرن
اينايي كه همه راه ها به اونا ختم ميشه
اينايي كه جلوي همه درددل مي كنن
اينايي كه خبركشي مي كنن
اينايي كه عاشق طبيعت اند
اينايي كه تو دانشگاه خر مي زنن
اينايي كه تو دانشگاه خر نمي زنن
اينايي كه تو شهر غريب هيشكي رو ندارن
اينايي كه فرصت ها رو از دست مي دن
اينايي كه مي رن دانشگاه
اينايي كه از اين پست هيچي شو نمي فهمنن
اينايي كه كل اين پستو مي فهمن
اينايي كه فكر مي كنن مي فهمن
اينايي كه صبح ها مي رن پارك
اينايي كه ازشون بدت مي اد
اينايي كه ازشون خوشت مي اد
اينايي كه غرغر مي كنن
اينايي كه شعر ميگن
اينايي كه شعر رو پاره مي كنن
اينايي كه بامرام اند
اينايي كه عاشق دعوان
اينايي كه كار نمي كنن
اينايي كه سريال مي بينن
اينايي كه فكر مي كنن همه چي رو بايد بگن
اينايي كه فكر مي كنن همه وبلاگشونو مي خونن
اينايي كه وبلاگ دارن
۳۰ تیر ۱۳۸۹
1.اگه مامان ندونه پس كي مي دونه؟
بعضي وقتا اين قدر اشتها دارم كه خدا مي دونه. سر سفره كه مي شينم سير نمي شم، خسته مي شم. ولي بعضي موقع ها اشتهام كور مي شه. الان موقعيه كه اشتهام كوره. مامانم هم بلده چي كار كنه. تو ظرفم اول كم غذا مي ريزه. بعد به بهونه سيب زميني يه خورده ديگه مي ريزه. بعد دوباره كه كم ميشه همين طوري مي ريزه تا جايي كه شاكي مي شم. ولي مي ريزه. منم بيشتر مواقع همه اش رو مي خورم. مامانه ديگه...
2.جديدا متوجه يه چيزي شدم. دست هاي بابام. خيلي باحاله. يه جوريه تقريبا ولي باحاله. خاله ي بابام و پسرخاله هاش هم دستاشون همين طوريه. نمي دونم چطور بگم ولي خب شما هرطور مي خواي تصور كن. دست هاي من كمتر ولي دست هاي برادرام كه بزرگ تر از من هستن هم تقريبا داره اين طوري ميشه. فكر كنم دوست داشته باشم كه وقتي سن و سالم بيشتر ميشه دست هاي منم اين طوري بشه...
3.بيست و پنج درصد ژن هام سر و سامان گرفتن. منم واسه همين خوشحالم. مونده هفتاد و پنج درصد ديگه. كه اونم حل مي شه كم كم...
4.مونولوگ
چرا بايد واسه ات اين كارو بكنم؟ نه جفت بالقوه مني نه ژن هات با من مشتركه. ( همون خوشگلي- يا رق-صت قشنگه )
5.آقا ما سوار تاكسي شديم با دوستمون. رانندهه خيلي آدم باحالي بود.اولش نشستيم و سلام و عليك و اينا. بعدش تو خيابون چهار نفر از دو تا ماشين ريخته بودن بيرون داشتن همو مي زدن. راننده ميگه اي بابا. اين طوري كه نمي شه. يه قمه اي. قفل فرموني چيزي بايد باشه. ما ميگيم خب تو شهر كه نميشه اين چيزا رو آورد. بايد بره بيرون شهر. اون باز يه چيز ديگه ميگه و همين طوري مي گذره.
يه دختره هم سوار تاكسي بود. موبايلش زنگ زد. من فقط شنيدم كه مي گفت الان مي رسم. فلان جايم و اينا. ما هم مي خواستيم بدونيم مسير اين راننده هه تا كجا با به ما مي خوره سه چهار بار ازش پرسيديم. آخرش شنيد و گفت مي خوره. دختره هم مي خواست پياده بشه سه چهار بار گفت آقا چقدر ميشه طرف نمي شنيد. خلاصه دختره پياده شد و بقيه پولشم نگرفت. مرده شروع كرد صدا كردن كه بابا پولت مونده. اونم عجله داشت نشنيد و رفت. راه كه افتاد كل مكالمه دختره رو تعريف كرد. من يكي كه نصفشو نشنيده بودم كفم بريد. گفتم بابا ايول ما يه عالمه گفتيم تا كجا ميره بيچاره هي گفت چقدر ميشه شما نمي شنيدي خوب جاهايي كه لازمه مي شنوي. گفت كه جدي؟ شما كه يه بار بيشتر نگفتي چقدر مي شه. ما اينور زديم زير خنده. خلاصه اينم گذشت.
مي خنده و ميگه چي كار كنيم ديگه. همه ازمون طلب كارن . موبايلمونو خاموش كرديم و با همه خوش و بش مي كنيم. آخر مسير هم كمتر از اون چيزي كه تاكسي متر نشون مي ده ازمون ميگيره.
دمش گرم...
۲۶ تیر ۱۳۸۹
۲۲ تیر ۱۳۸۹
۱۸ تیر ۱۳۸۹
نكته دو كه دريافتم اينه كه دوست ندارم اگه كاري رو مي كنم واسه اش الكي بهونه بيارم.
4.
5.فدا مدا
۱۴ تیر ۱۳۸۹
با اين استدلال من يه نتيجه گيري خفن كردم و از يه منظر خودم خيلي راحت شدم. اخيششششش...
۱۳ تیر ۱۳۸۹
۱۱ تیر ۱۳۸۹
۸ تیر ۱۳۸۹
به قربون خم زلف سیاهت
فدای عارض مانند ماهت
ببردی دین فائز را به غارت
تو شاهی خیل مژگونها سپاهت
خودم اینجا دلم در پیش دلبر
خدایا این سفر کی می رود سر
خدایا کن سفر آسون به فائز
که بیند بار دیگر روی دلبر
تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم کز هردوعالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست
دانلود آهنگ
۴ تیر ۱۳۸۹
یکسال گذشت
صبح زود از خواب بیدار شدم. یکی از اولین نفراتی بودم که رسیدم حوزه. مامان و بابام ! منو رسوندن. البته آقای اک.بری زودتر اونجا رسیده بود. حیف که دوربین نبود با هم عکس بگیریم. کم کم بچه ها میومدن و دور هم شوخی می کردیم. یه کم این ور می رفتم یه خورده اون ور. کارتم رو امضا نکرده بودم و انگشت نزده بودم. همون جا سر انگشت مبارک رو جوهری کردم و زدم تنگش. سه.راب مسخره بازی راه انداخته بود و اشکال می پرسید. هیشکی هم جوابشو نمی داد به جز معدود افرادی که همیشه جواب میدن. تو حوزه پشت سرم فکر کنم ارس.لان بود. کولر هم داشتیم خدا رو شکر. نامردا مراقبا رو دختر گذاشته بودن! چهار ساعت و ربع اگه اشتباه نکنم نشستیم و بعدش بلند شدیم. بعد کنکور هم رفتیم پارک و نشستیم به چرت و پرت گفتن. آخرش هم ساعت سه بود رسیدم خونه. مامان و بابام نگران بودن. البته واسه این که دیر رسیدم. منم گفتم ترافیک بود! خب ترافیک هم بود. برادران و خواهران زنگ می زدن که نتیجه رو جویا بشن. منم می گفتم اون طوری که دوست داشتم نشد. نمی خواستم درصد بگیرم ولی مثل خوره افتاده بود به جونم. آخرش گرفتم. شده بود سه ماه تعطیلی. یه کتاب گذاشته بودم دم دست که بعد کنکور بخونمش. هنوز لب طاقچه است. ماشالا مامانم که دست به وسایلم نمی زنه. خودمم که ...
یه سال گذشته و الان که نگاه می کنم می بینم سال خوبی بوده. شاید یه جاهایی ش واقعا بد بود ولی سال خوبی بود.
من خوبم فقط باید هضمش کنم.
راستی : از آدم های دورو متنفرم. از آدم های دورو متنفرم. هرچند وجودشون لازمه! یا شاید خودم هم دورو باشم. ولی ازشون متنفرم.
چرا من باید این قدر بزرگ بشم یا دیگران باید فکر کنن که من اینقدر بزرگ شدم که یه سری چیزهای جدید بهم بگم که اگه نمی دونستم خیلی راحتتر بودم. بابا ولم کنین. نمی خوام بدونم.
۲ تیر ۱۳۸۹
حال معنوی
۱ تیر ۱۳۸۹
۳۱ خرداد ۱۳۸۹
تعادل
۲۹ خرداد ۱۳۸۹
باید یه چیزی بدی یه چیزی بگیری
باید یه چیزی بدی، یه چیزی بگیری.
(منظورم اینه:اگه بخوای یه چیزی بگیری باید یه چیزی بدی)
الان که نگاه می کنم می بینم خود جمله کفایت می کنه!
فقط یه چیزی. نگین که تعداد خائن ها زیاده که کامنتو پاک می کنم!
۲۵ خرداد ۱۳۸۹
ب.دح.جابي
۲۳ خرداد ۱۳۸۹

۲۰ خرداد ۱۳۸۹
به درک. به زبون خودم میگم
اهم...
آقا مواظب باشید از کی بدتون میاد. یه کم فکر کنین که از کی واقعا بدتون میاد. بعدش چیزه. اینا تو همون قسمت تاریک ذهنتونن. یعنی اگه مثلا از فلانی بدت میاد خب اون یه خاصیتی داره که واسه اون ازش بدت میاد. بعد این خاصیته میره تو قسمت تاریک ذهنت. بعد انگار تو هم همون خاصیت رو داری فقط خودت نمی دونی. یعنی از اون خاصیتی که اون داره تو هم خوشت میاد. یا حداقل آرزو داری که اونو داشتی باشی. پس برو ببین واقعا از کی بدت میاد.
فکر کنم بهتر باشه اسم این وبلاگو عوض کنم بزارم پیام بهداشتی.
۱۴ خرداد ۱۳۸۹
۱۳ خرداد ۱۳۸۹
۱۲ خرداد ۱۳۸۹
4 = شریف
۸ خرداد ۱۳۸۹
۵ خرداد ۱۳۸۹
۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹
لعنت به منحنی سینوسی زندگی من
۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
ارتباطات
۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹
فرشته
۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
۳۰ فروردین ۱۳۸۹
۲۷ فروردین ۱۳۸۹
برداشت آزاد از شطرنج
یه مشکل کوچیک می مونه اونم اینه که خودت هم اشتباه می کنی.
کسی که کمتر اشتباه کنه برنده است.
۲۱ فروردین ۱۳۸۹
جدال
۱۹ فروردین ۱۳۸۹
میگرن.
سلام. این مطلب رو از سایتی که تو لینک هام هست برداشتم. خوب می نویسه. دریابیدش
۱۷ فروردین ۱۳۸۹
قطار
۷ فروردین ۱۳۸۹
بدون شرح ...
۲۷ اسفند ۱۳۸۸
تنهايي
هر كار بكني بازم تنهايي. كلي دوست داري، كلي رفيق ولي بازم تنهايي. نمي دونم چه سريه كه نمي شه بهش عادت كرد. خيلي درد بديه اين تنهايي...
1
۱۸ اسفند ۱۳۸۸
2
روز قبلش رفته بودم امیر کبیر. اونجا که فقط تبلیغات بود. البته بعدش رفتم تو دانشکده هاش یه کم دور زدم. یادمه یکی رتبه اش چهارهزار بود می خواست بره میم شیمی که بعدش تغییر رشته بده بره مکانیک. کلی این ور و اون ور میرفت. با چهارهزار ، میم شیمی!. من که هنوز پی به حکمت سهمیه بندی نبردم. خیلی بی انصافیه.
یه روز هم بیکار بودم می خواستم برم دانشگاه تهران رو هم ببینم. که معلوم شد رئی.س جمهو.ر میخواد بره بهارستان واسه امضای حکمش . این بود که از خونه نیومدم بیرون. آخر هم نفهمیدم که خیابون ها شلوغ شده بود اون روز یا نه...
روزهای بعد بود و انتخاب رشته. کلی حرف زدم و اینا. یادمه به سال بالایی هامون زنگ میزدم. چقدر با احترام صحبت میشد. بعد که اومدم دانشگاه خیلی صمیمی شدیم، جوری که با یاد اون صحبت ها خندم میگرفت. بیوتکنو.لوژی تو همین روزها بود که توجهم رو جلب کرد. قبلش در موردش خیلی کم شنیده بودم. فکر نمی کردم که قبول بشم، همون طور که خیلی ها فکر نمی کردن و نزدنش. ولی خب من زدم. ...
1
۲۹ بهمن ۱۳۸۸
المپیادی ... پر
1
۲۸ دی ۱۳۸۸
n
یه دفعه شدی دانش آموز پیش دانشگاهی. یادمه یه مدت بحث سر این بود که کجا دانشگاه بری.بابا خیلی دوست داشت مشهد بمونی. خودت هم داشتی باهاش کنار میومدی. زد و رتبه ات خوب شد.خوب حالا باید به جای جواب دادن به تست هایی که فقط یه جواب درست داره یه تصمیم بزرگ تر بگیری.خیلی خیلی بزرگتر. که فقط یه جواب درست هم نداره.
تو انتخابات رای ندادی.دلیل هم داشتی. ولی اینجا دیگه باید تصمیم بگیری. نمی تونی از زیرش در بری. شرایط هم طوریه که فقط خودت مهمی. همه همه چیزو گذاشتن رو دوش خودت. خیر سرت علاقه خاصی هم نداری. از بس که تو دوران دبیرستان الافی کردی.علی که بهت می گه "استاد عمومی".
به نظر شما انتخاب واسه اونی که رتبش خوب شده و می دونه هرچی بزنه قبول می شه سخت تره یا اونی که رتبه اش بد شده و می دونی هرچی بزنه قبول نمی شه؟ شایدم واسه اونی که نمی دونه انتخابشو قبول میشه یا نه.
از همه اینا بگذریم.انتخابتو کردی.درست یا غلط.اومدی سر درست. باز باید یه انتخاب دیگه بکنی. انتخاب خیلی خیلی بزرگتر.بیوتکنولوژی یا مکانیک؟شریف یا تهران؟زیست یا فیزیک؟ایران یا خارج؟الان که فکر می کنم می بینم بعد این مسایل زندگی مثل قبل نیست.باید تغییر رو پذیرفت و باهاش کنار اومد.انتخابم هرچی که می بود زندگیم بعد اون انتخاب با قبلش فرق می کرد.
یه کتاب خونده بودم که الان که فکر می کنم می بینم ما آدم ها مجبوریم با تغییرات کنار بیایم قبل از این که اون تغییرات ما رو از پا در بیارن.چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد. ؟
تو دینی داشتیم که یکی از بزرگترین قدرت هایی که داریم قدرت انتخاب آگاهانه است.واقعا که همین طوره.باید جلو رو دید نه عقب...
1
حرص آدم تمومی نداره...
یه مهندسی هست که خیلی آدم خوبیه.اول ازت می پرسه که نمی تونین با وایرلس کانکت بشین؟-نه.بعد می ره و کلی سیم های توی مرکزو دست کاری می کنه که سیم اتاق شما هم وصل بشه.خیلی طول می کشه ولی می ارزه.ناسلامتی می خوای اینترنت داشته باشی.
بعد از کلی سروکله زدن با اونا می گه که اینترنتون درسته فقط باید برین آی پی بگیرین.میری آی پی میگیری.بعدا می فهمی که سیم ها درست وصل بوده و چون آی پی نداشتی نمی تونستی کانکت بشی.می آی اینترنت و وصل می کنی.یه چیزی می زنی که دانولود بشه که سرعت دست بیاد.سرعتش مثل شریفه.
شب برمی گردی خوابگاه.با هم اتاقی های قبلی ت چت می کنی.وهاب هم آنه.وب می دی.وب می گیری.کم کم سرعت داره می ره بالا.طوری که از صفحه عکس می گیری.عکس باحالیه.
می ری تو نخ دانلود.هی فیلم دانلود می کنی.موزیک ویدیو.سریال.هرچی.
تو مشهد با دیال آپ می رفتی تو اینترنت.کار خاصی نمی تونستی بکنی.الان خیلی کارا می تونی بکنی.علی می گه مثل این می مونه که رمز یه بازی خوب رو وارد کنی و بعدش بازی بی مزه می شه.ولی بازم حال میده.
شب امتحان فیزیک یکی از بچه ها لپ تاپ شو می آره و شورشو در می آره.چیزی که ما تو یه شب دانلود کردیم از محدودیت های چند ماهه اینترنت پرسرعت هم بیشتره.
درخواستی دانلود می کنی.شایدم بشه ازش پول در آورد.شاید.
خسته شدی.
می گم دیگه حرص آدم تمومی نداره...
1
۱۶ دی ۱۳۸۸
چرا هشتی ها؟
سعید.مهدی.الیاس.
می ری یال پنجم.کلاستو عوض می کنی.هدفت شده تیزهوشان.مرحله اول قبول می شی.تو و دوتا از دوستایه هم کلاسی ت.
حیدری.افشاری.
معملت می گه کلاسای مدرسه رو می تونی نیای.با هم می رین کلاس بیرون از مدرسه.یه مدرسه دخترانه.کل بجه هایی که از ناحیه مرحله اول رو قبول شدن شاید ده دوازده تا باشه.اونم نصفشون دخترن.!تو یه زیرزمین که مثلا آزمایشگاهه کلاس ها برگزار میشه.
نتایج مرحله دو می آد.تو قبول شدی.از بین همه پسر های ناحیه.دخترها قبول شدن یا نه؟دیگه هیچ کسی رو ندیدی.
حالا می ری راهنمایی.دیگه سعید و کمتر می بینی.مهدی رو هم. الیاس که اصلا خونه شون رو بردن یه جای دیگه.اصلا حس خوبی نیس.بزرگ میشی...
بعد یه مدت یه جایی الیاسو می بینی.با داداش کوچیکشه.اون تو رو ندیده.شایدم دیده باشه.به روی خودش نمی یاره.همین طور وای می ستی برو بر نیگاش می کنی.یاد خاطراتت می یوفتی.چند سالی گذشته.فقط نگاهش می کنی.دلت می خواد بهش سلام کنی.اما فقط نیگاش می کنی.بر می گردی.بعد چند وقت بری جلو چی بگی؟این که قبلا با هم دوست بودیم؟ نه.ایده خوبی نیست.همه چی عوض شده.
خونه سعید و مهدی هنوز تو همون کوچه است.گاهی سعید و می بینی.گاهی مهدی رو.سعید می ره مغازه باباش کار می کنه.مهدی هم شاید بره سر کار.نمی دونی.
تو دبستان یه دوست داشتی.
سلیمانزاده.
رفت نمونه دولتی.بعد از دبستان شاید کلا یکی دوبار دیده باشیش.دلت می خواد بدونی الان چی می خونه.
نمی دونی.
.
.
.
.
اشکان.
یه اشکان بود تو راهنمایی.شاید خیلی با هم رفیق نبودین اما کنار هم می نشستین.دبیرستان نیومد.الان دیگه نمی بینی ش.
و اما دبیرستان.اون همه آدم.اون همه رفیق.ترس.چند سال بگذره.یکی و یه جایی ببینی.شاید هممون کاری رو بکنی که با الیاس کردی.نمی دونی.
1
