۳۰ تیر ۱۳۸۹

سلام. يه عالمه حرف سر دلم مونده بود گفتم همه اش رو باهم بگم:
1.اگه مامان ندونه پس كي مي دونه؟
بعضي وقتا اين قدر اشتها دارم كه خدا مي دونه. سر سفره كه مي شينم سير نمي شم، خسته مي شم. ولي بعضي موقع ها اشتهام كور مي شه. الان موقعيه كه اشتهام كوره. مامانم هم بلده چي كار كنه. تو ظرفم اول كم غذا مي ريزه. بعد به بهونه سيب زميني يه خورده ديگه مي ريزه. بعد دوباره كه كم ميشه همين طوري مي ريزه تا جايي كه شاكي مي شم. ولي مي ريزه. منم بيشتر مواقع همه اش رو مي خورم. مامانه ديگه...

2.جديدا متوجه يه چيزي شدم. دست هاي بابام. خيلي باحاله. يه جوريه تقريبا ولي باحاله. خاله ي بابام و پسرخاله هاش هم دستاشون همين طوريه. نمي دونم چطور بگم ولي خب شما هرطور مي خواي تصور كن. دست هاي من كمتر ولي دست هاي برادرام كه بزرگ تر از من هستن هم تقريبا داره اين طوري ميشه. فكر كنم دوست داشته باشم كه وقتي سن و سالم بيشتر ميشه دست هاي منم اين طوري بشه...


3.بيست و پنج درصد ژن هام سر و سامان گرفتن. منم واسه همين خوشحالم. مونده هفتاد و پنج درصد ديگه. كه اونم حل مي شه كم كم...

4.مونولوگ
چرا بايد واسه ات اين كارو بكنم؟‌ نه جفت بالقوه مني نه ژن هات با من مشتركه. ( همون خوشگلي- يا رق-صت قشنگه )‏ 

5.آقا ما سوار تاكسي شديم با دوستمون. رانندهه خيلي آدم باحالي بود.اولش نشستيم و سلام و عليك و اينا. بعدش تو خيابون چهار نفر از دو تا ماشين ريخته بودن بيرون داشتن همو مي زدن. راننده ميگه اي بابا. اين طوري كه نمي شه. يه قمه اي. قفل فرموني چيزي بايد باشه. ما ميگيم خب تو شهر كه نميشه اين چيزا رو آورد. بايد بره بيرون شهر. اون باز يه چيز ديگه ميگه و همين طوري مي گذره. 
يه دختره هم سوار تاكسي بود. موبايلش زنگ زد. من فقط شنيدم كه مي گفت الان مي رسم. فلان جايم و اينا. ما هم مي خواستيم بدونيم مسير اين راننده هه تا كجا با به ما مي خوره سه چهار بار ازش پرسيديم. آخرش شنيد و گفت مي خوره. دختره هم مي خواست پياده بشه سه چهار بار گفت آقا چقدر ميشه طرف نمي شنيد. خلاصه دختره پياده شد و بقيه پولشم نگرفت. مرده شروع كرد صدا كردن كه بابا پولت مونده. اونم عجله داشت نشنيد و رفت. راه كه افتاد كل مكالمه دختره رو تعريف كرد. من يكي كه نصفشو نشنيده بودم كفم بريد. گفتم بابا ايول ما يه عالمه گفتيم تا كجا ميره بيچاره هي گفت چقدر ميشه شما نمي شنيدي خوب جاهايي كه لازمه مي شنوي. گفت كه جدي؟‌ شما كه يه بار بيشتر نگفتي چقدر مي شه. ما اينور زديم زير خنده. خلاصه اينم گذشت.
يه پسر ديگه هم سوار شد كه خيلي عجله داشت. برعكس ترافيك هم بود. پسره با موبايلش حرف مي زد كه آره من يه نيم ساعت ديگه مي آم و اينا. بعد هم از اين ور به مرده مي گفت آقا سريع برو. البته نه خيلي جدي. مرده هم مي گفت نمي شه مگه نمي بيني ترافيكه. ترافيك واسه ما خوبه. تاكسي متر فرت و فرت پول مي ندازه. پسره مي گفت من تاكسي متر و اينا رو قبول ندارم كورسي حساب مي كنيم ديگه. راننده تاكسي گفت: شما تاكسي مترو قبول نداري؟‌ اسلام رو قبول نداري. چون اين تاكسي متر رو سازمان تاكسي راني گذاشته كه اونم زير نظر ولايت فقيه ه. بنابراين شما بايد قبول داشته باشي. حالا غصه نخور اين نشد يكي ديگه. ما هم مي گفتيم آره بابا چيزي كه زياده دختر. عيبي نداره. آخر سر پسره در اومد كه بابا من از سر قرار مي آم. الان هم مي خوام برم سر مغازه ديرم شده. خداييش يك ساعت و نيم ديرش شده بود.
حالا تو مسير هر تاكسي اي رو كه مي بينه اين آقا چراغ مي ده و احوال پرسي مي كنه. مرده سر چهارراه واستاده واسه تاكسي باهاش خوش و بش مي كنه. اون يكي ديگه از فرعي پيچيده جلوش مثلا باهاش دعوا راه مي ندازه كه وقتي ماها بهش مي گيم بي خيال. ميگه كه بابا اين دوستمه دارم باهاش شوخي مي كنم. 
مي خنده و ميگه چي كار كنيم ديگه. همه ازمون طلب كارن . موبايلمونو خاموش كرديم و با همه خوش و بش مي كنيم. آخر مسير هم كمتر از اون چيزي كه تاكسي متر نشون مي ده ازمون ميگيره. 
دمش گرم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر