يه مردي تنها زندگي مي كرده. موقع خواب مشكل داشته و نمي تونسته به خاطر سروصدا خوب بخوابه. مي ره پيش يه حكيمي ميگه كه آره تخت قيژ قيژ مي كنه، باد هو هو مي كنه، در صدا مي كنه و من خوابم نمي بره.حكيم بهش ميگه كه برو يه بز ببر تو خونه ات.يارو بزو مي بره تو خونه بعد چند روز مي اد ميگه كه بابا تخت قيژ قيژ مي كنه، باد هو هو مي كنه، در صدا مي كنه بز هم مع مع ميكنه من خوابم نمي بره. حكيمه ميگه كه يه گوسفند هم ببر تو خونه ات. مرده هم يه گوسفند مي بره خونه اش. فرداش مي اد ميگه حكيم ديشب تخت قيژ قيژ مي كرد، باد هو هو مي كرد، در صدا مي كرد، بز مع مع مي كرد و گوسفنده هم بع بع مي كرد و من خوابم نمي برد. حكيمه بهش ميگه كه يه گاو ببر خونه مرده يه گاو هم مي بره خونه و شبش نمي تونه خوب بخوابه چون باد هو هو مي كرد، در صدا مي كرد، بز مع مع مي كرد و گوسفنده هم بع بع مي كرد تازه گاوه هم ما ما مي كرد.ميره و ماجرا رو واسه حكيم تعريف مي كنه. حكيم هم مي گه يه گربه ببر خونه ات.مرده داشته شاكي مي شده ولي خب ميگه سگ خور و يه گربه هم مي بره خونه. شبش مي اد بخوابه مي بينه نمي تونه چون باد هو هو مي كرد، بز مع مع مي كرد و گوسفنده هم بع بع مي كرد گاو و گربه هم سروصدا مي كردن. خلاصه ميره پيش حكيم و ماجرا رو براش تعريف ميكنه. حكيم هم ميگه كه بزه رو ببر بيرون اونم بزو ميبره بيرون. شب صداي گربه و گاو گوسفند و باد ميومده. فردا و پس فرداش هم حكيم مي گه كه گوسفند و گاوه رو ببر بيرون. اون روز ديگه هم ميگه كه گربه هه رو ببر بيرون. آخرش مرده ميره تو خونه اش مي خوابه. تخت قيژ قيژ مي كرده. باد هو هو ميكرده . در صدا مي كرده ولي مرده راحت خوابيده بوده.
حكايت منه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر