۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

وقت انسان بي نهايته. كافيه وقت بزاري.

۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

سلام. بلاگرو بستن. نمی دونم میشه مثل همیشه پست گذاشت یا نه. ولی مسلما نمیشه کامنت گذاشت. فعلا این پست رو امتحانی می زارم ببینم چی میشه

۳۰ فروردین ۱۳۸۹

می خوای لباس بشوری. اول از اون کوچیکه شروع می کنی و میگی این که تموم بشه تمومه. بعد میری سراغ بعدی. بازم همونو میگی. اینقدر این کارو تکرار می کنی تا لباسا تموم بشه. باید به خودت دروغ بگی. راه دیگه ای نیست. همیشه همین طوره. اگه به تلنبار لباسا نگاه کنی هیچ وقت جرئت نمی کنی بری طرفش. باید به خودت دروغ بگی...

۲۷ فروردین ۱۳۸۹

برداشت آزاد از شطرنج

همه اشتباه می کنن. اگه با یکی شطرنج بازی می کنی باید بشینی و منتظر باشی تا طرف اشتباه کنه. و بعد از هر اشتباه تو یه قدم جلو میوفتی. کامپیوتر اشتباه نمی کنه. حداقل کمتر از آدما اشتباه می کنه. واسه همین بردن کامپیوتر سخت تره.
یه مشکل کوچیک می مونه اونم اینه که خودت هم اشتباه می کنی.
کسی که کمتر اشتباه کنه برنده است.

۲۱ فروردین ۱۳۸۹

جدال

تا حالا شده یکی رو اعصابت راه بره. اونم با کفش میخی؟ باید کار سختی باشه که بتونی با سیاست و نرمی کله اش رو با پنبه ببری. بدون این که به کسی بر بخوره. الان می فهمم که خیلی چیزا رو بهمون یاد نمی دن و خودمون باید بلد باشیم.

۱۹ فروردین ۱۳۸۹

میگرن.

تابستون می رفتم نقشه برداری می کردم. نقشه برداری که نه شاید شهرسازی یا یه همچین چرتی. تو کوچه ها چرخ می زدم و خونه ها رو می شمردم و آمارشونو در میاوردم. فاصله شون دو تا کوچه بود. یکی این ور . یکی یه کم اون ور تر. تو یه محله. روزه بودم. تو یکی ش خونه بود قد یه ویلا. تو اون یکی این قدر کوچه باریکه بود و خونه های تودرتو ... کلی بچه بود که اونجا دورم جمع شده بودن. منم کاریشون نداشتم. به خدا گریم می گرفت. بعد بگین خدا عادله....
سلام. این مطلب رو از سایتی که تو لینک هام هست برداشتم. خوب می نویسه. دریابیدش

۱۷ فروردین ۱۳۸۹

قطار

یه دفعه که حال داشتم نشستم یه تقریب زدم ببینم ماها چقدر از عمرمون رو تو قطار می گذرونیم. شده بود یه کسر نسبتا بزرگ. تو قطار که هستی اتفاق های جالبی برات میوفته. یه بار داشتم می رفتم مشهد با یه خونواده سه نفره افتاده بودم. یه بچه دوساله داشتن. این آقا آیدین هر ترانه ای که باباش اولش رو می خوند ، اسم خواننده شو می گفت. با این حال درست نمی تونست جملات رو ادا کنه. خیلی جالب بود. باباشم معلم هنر بود و کلی از سر کار گذاشتن شاگردهاش سر کلاس می گفت و ما هم می خندیدیم.
یه بار دیگه تو یه کوپه نشسته بودم که تقریبا همه دانشجو بودیم. تو این کوپه شش نفره سه نفر با هم آشنا بودن و من و دو نفر دیگه با همه غریبه بودیم. جاتون خالی این سه نفر از اون اول که نشستن تو قطار تا تهش اینقدر حرف زدن که من سرم رفت. حالا کاش حرف های درست و حسابی می زدن. گویا تازه دانشجو شده بودن. مثل من. آمار کل دخترهای دانشگاهشونو داشتن. دوتاشونم گویا مخی زده بودند و حسابی کلاس میزاشتن واسه اون یکی دیگه. اونم کم نمیاورد و چرت و پرت جوابشونو می داد. یادمه حتی یه لحظه هم نتونستم بخوابم. چشمتون روز بد نبینه قطارش اتوبوسی بود. خلاصه هرچی اون دفعه خوش گذشت این دفعه بد گذشت.
تو این پست منتظر چیز جالبی نباشین.