۸ خرداد ۱۳۸۹

هروقت کسی رو مسخره کردم همون بلا سرم اومده. خیلی خطرناکه. خیلی. مواظب باشین کیا رو مسخره می کنین.
در ضمن می تونین جهت دار بقیه رو مسخره کنین... :D

۵ خرداد ۱۳۸۹

بعد یه مدت که ببینیش متوجه میشی که آره. این اونی که قبلا بود نیست. آدم ها تغییر می کنن. و تو نمی تونی کاریش بکنی. این خیلی بده. اصلا دوست ندارم.

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

لعنت به منحنی سینوسی زندگی من

لعنت به منحنی سینوسی زندگی من. اگه شما یادتون میاد که من دو روز یه جور بوده باشم. عمرا. همیشه رفتم بالای بالا. بعدش اومدم پایین. یه مدت این وری.یه مدت اون وری. خسته شدم. ثبات می خوام. جهت.

باید پشت دوستات واستی. چه اشتباه بکنن چه درست بگن.مهم نیست. مهم اینه که باید پشت دوستات واستی. شاید بعدا وقتی که تنهایین بهش اشتباهشو گوشزد کنی. ولی باید پشت دوستات واستی. اینو من خیلی وقت پیش از نود فهمیدم.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

ارتباطات

یه بار رفته بودیم سفر. من تو ماشین یکی از آشناهامون بودم. یادمه بین راه نگه داشته بودیم تا استراحت بکنیم و البته رفع حاجت شاید. یه مغازه اونجا بود. جاتون خالی من رفتم یه چیزی ازش خریدم و صاحبش رو بسی بداخلاق یافتم. بعدش بچه همین آشنامون رفته بود که اونم یه چیزی بخره. برگشته بود و از اون موقع تا یه ربع بعدش داشت درمورد مغازه داره حرف می زد. انگار که آره، عجب آدم باحالی بود. آدمه یکی بود ها. ولی خب گویا اشکال از منه.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

یه برهان خلف. همه چیزو حل می کنه. البته تو ریاضیات. یا این درسته یا اون. نمیشه که هر دو تاش درست باشه. اما آدما چی؟ پر از ضد و نقیضن. مثلا خود من. گاهی خودمم نمی دونم چی می خوام. کاشکی ما هم به سادگی ریاضیات بودیم
!

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹

فرشته

انقلابه. داریم پیاده میریم. یه جاهاییش زیادی تاریکه. یه دختری داره فال می فروشه. با یه تاج خوشگل رو سرش. نمی خریم. میریم یه ذره جلوتر. یه دختر دیگه نشسته کنار خیابون. فال هاش کنارش رو زمینه. حواسش یه جای دیگه است. کنج یه دیوار داره با کبریت آتیش روشن می کنه. فکر کنم دخترک کبریت فروش رو دیده . نمی خریم.