۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

ارتباطات

یه بار رفته بودیم سفر. من تو ماشین یکی از آشناهامون بودم. یادمه بین راه نگه داشته بودیم تا استراحت بکنیم و البته رفع حاجت شاید. یه مغازه اونجا بود. جاتون خالی من رفتم یه چیزی ازش خریدم و صاحبش رو بسی بداخلاق یافتم. بعدش بچه همین آشنامون رفته بود که اونم یه چیزی بخره. برگشته بود و از اون موقع تا یه ربع بعدش داشت درمورد مغازه داره حرف می زد. انگار که آره، عجب آدم باحالی بود. آدمه یکی بود ها. ولی خب گویا اشکال از منه.

۱ نظر:

  1. ای بابا مگه با مغازه دار چیکار کرده بودی؟
    انگار بهت نمیاد آدم ستمگری باشی!

    پاسخ دادنحذف