یه بار رفته بودیم سفر. من تو ماشین یکی از آشناهامون بودم. یادمه بین راه نگه داشته بودیم تا استراحت بکنیم و البته رفع حاجت شاید. یه مغازه اونجا بود. جاتون خالی من رفتم یه چیزی ازش خریدم و صاحبش رو بسی بداخلاق یافتم. بعدش بچه همین آشنامون رفته بود که اونم یه چیزی بخره. برگشته بود و از اون موقع تا یه ربع بعدش داشت درمورد مغازه داره حرف می زد. انگار که آره، عجب آدم باحالی بود. آدمه یکی بود ها. ولی خب گویا اشکال از منه.
ای بابا مگه با مغازه دار چیکار کرده بودی؟
پاسخ دادنحذفانگار بهت نمیاد آدم ستمگری باشی!