۹ تیر ۱۳۸۹

دو حالت داره. يا با خودت به گور مي بري يا به وبلاگت !

۸ تیر ۱۳۸۹

سلام. یه آهنگی هست که از بچگی به گوشم آشناست. واسه همینم خیلی دوسش دارم. این چند روزه همش ورد زبونمه. برم خونه و بزارمش

به قربون خم زلف سیاهت
فدای عارض مانند ماهت
ببردی دین فائز را به غارت
تو شاهی خیل مژگونها سپاهت

خودم اینجا دلم در پیش دلبر
خدایا این سفر کی می رود سر
خدایا کن سفر آسون به فائز
که بیند بار دیگر روی دلبر

تو دوری از برم دل در برم نیست
هوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم کز هردوعالم
تمنای دگر جز دلبرم نیست


دانلود آهنگ

۴ تیر ۱۳۸۹

یکسال گذشت

صبح زود از خواب بیدار شدم. یکی از اولین نفراتی بودم که رسیدم حوزه. مامان و بابام ! منو رسوندن. البته آقای اک.بری زودتر اونجا رسیده بود. حیف که دوربین نبود با هم عکس بگیریم. کم کم بچه ها میومدن و دور هم شوخی می کردیم. یه کم این ور می رفتم یه خورده اون ور. کارتم رو امضا نکرده بودم و انگشت نزده بودم. همون جا سر انگشت مبارک رو جوهری کردم و زدم تنگش. سه.راب مسخره بازی راه انداخته بود و اشکال می پرسید. هیشکی هم جوابشو نمی داد به جز معدود افرادی که همیشه جواب میدن. تو حوزه پشت سرم فکر کنم ارس.لان بود. کولر هم داشتیم خدا رو شکر. نامردا مراقبا رو دختر گذاشته بودن! چهار ساعت و ربع اگه اشتباه نکنم نشستیم و بعدش بلند شدیم. بعد کنکور هم رفتیم پارک و نشستیم به چرت و پرت گفتن. آخرش هم ساعت سه بود رسیدم خونه. مامان و بابام نگران بودن. البته واسه این که دیر رسیدم. منم گفتم ترافیک بود! خب ترافیک هم بود. برادران و خواهران زنگ می زدن که نتیجه رو جویا بشن. منم می گفتم اون طوری که دوست داشتم نشد. نمی خواستم درصد بگیرم ولی مثل خوره افتاده بود به جونم. آخرش گرفتم. شده بود سه ماه تعطیلی. یه کتاب گذاشته بودم دم دست که بعد کنکور بخونمش. هنوز لب طاقچه است. ماشالا مامانم که دست به وسایلم نمی زنه. خودمم که ...

یه سال گذشته و الان که نگاه می کنم می بینم سال خوبی بوده. شاید یه جاهایی ش واقعا بد بود ولی سال خوبی بود.

من خوبم فقط باید هضمش کنم.

گاهی یه سری چیزا مثل پتک می خورن تو سرت. مثلا مثلا امتحانتو بد دادی ( که البته این چیز خاصی نیست ). یادمه یه چند تا حقیقت تلخ تلخ رو همین اواخر فهمیدم. یکیش همین دیشب بود. واقعا واسم مشکله که باهاشون کنار بیام ولی خب می تونست خیلی بدتر از این ها بشه. تنها راه دلداری م هم همینه که بگم می تونست از این بدتر بشه.
راستی : از آدم های دورو متنفرم. از آدم های دورو متنفرم. هرچند وجودشون لازمه! یا شاید خودم هم دورو باشم. ولی ازشون متنفرم.

چرا من باید این قدر بزرگ بشم یا دیگران باید فکر کنن که من اینقدر بزرگ شدم که یه سری چیزهای جدید بهم بگم که اگه نمی دونستم خیلی راحتتر بودم. بابا ولم کنین. نمی خوام بدونم.

۲ تیر ۱۳۸۹

حال معنوی

میدونی چی حال میده؟ شب کم خوابیده باشی. ظهر بعد ناهار یه آدامس از این خوباش! بندازی بالا بری تو تخت. خواب روز هم که سبکه. همین طوری که خوابی هر از چند گاهی بیدار بشی یه خورده آدامسو بجووی بعدش دوباره چرت بزنی. باز بیدار بشی اون آدامسه با مزه تندشو بجووی. دوباره چرت بزنی. آی حال میده.

۱ تیر ۱۳۸۹

تابستون

به علی میگم:
علی می خوام تابستون کلی درس بخونم
علی میگه:
یه لیست از اونایی که نمی خوای بخونی رو بگو!

تابستون

به علی میگم:
علی می خوام تابستون کلی درس بخونم
علی میگه:
زمان شیفت کنه سه ماه دیگه
الکس: سلام علی. هیچی نخوندم.

۳۱ خرداد ۱۳۸۹

تعادل

یکی که بهم نزدیک بشه طردش می کنم. بعد دور میشه. اونقدر جذبش می کنم تا به یه جایی برسه که دوباره طردش کنم. خودم موندم.
کتابخونه.رفتم کتابای فیزیک رو پس بدم. مسئول کتابخونه که کتابا رو دیده بود گفت:
- ببخشید اگه بخوای یه کتاب فیزیک خوب واسه شروع معرفی کنی چی رو معرفی می کنی؟
- چه مبحثی؟ مکانیک یا الکتریسیته؟
- کوانتوم!
موقع بیرون اومدن ازش پرسیدم رشته تون چیه؟
- کتابداری.


۲۹ خرداد ۱۳۸۹

بغل


چقدر خوبه یکی رو داشته باشی که بغلت کنه. همین
اگه اصلا تو چشم نباشی خیلی خوبه. کاراتو راحت انجام میدی. بقیه هم زیاد اهمیت نمیدن.(اونایی که باید اهمیت بدن میدن ها! اضافه ها نمی دن) تو سایه.

باید یه چیزی بدی یه چیزی بگیری

اون اوایل یه متن بزرگ نوشته بودم این مورد:
باید یه چیزی بدی، یه چیزی بگیری.

(منظورم اینه:اگه بخوای یه چیزی بگیری باید یه چیزی بدی)
الان که نگاه می کنم می بینم خود جمله کفایت می کنه!
تو هر جامعه ای یه تعداد خائن است یه تعداد درستکار. اکثرا درست کارن ولی خب خائن هم پیدا میشه. اگه تعداد خائن ها زیاد بشه اون جامعه از بین میره ولی اگه خائن ها کم باشه می تونه با بقیه زندگی کنه و نفع هم ببره. دوست دارم اون خائنه من باشم. ببینم چه حالی داره.

فقط یه چیزی. نگین که تعداد خائن ها زیاده که کامنتو پاک می کنم!

۲۶ خرداد ۱۳۸۹

با تقریب خوبی یه سوم عمرم رو حروم کردم. مونده دو سوم دیگه...

۲۵ خرداد ۱۳۸۹

چیزهایی که قبلا واسم مهم بودند الان واسم مهم نیستند. چیزهایی که الان واسم مهم اند بعدا برام مهم نخواهند بود. چه جالب...

ب.دح.جابي

جاتون خالي كف علوم نشسته بوديم و داشتيم جريمه ها رو محاسبه مي كرديم. يكي بود فكر كنم يه چهارصد تومني جريمه اش مي شد...

۲۳ خرداد ۱۳۸۹



اونی که جلو میره کارش سخت تره. جای پاشو باید خودش پیدا کنه. شاید بهش توهین بشه. یه عالمه هم مشکل جلو روشه ولی خب اگه موفق بشه... احتمالش خیلی کمه. اگه احتمالش خیلی خوب بود موفق بشی که همه جلو می رفتن! ولی بازم میارزه. نمی ارزه؟
این و دیگه نمی دونم.
واسه همینه که اونایی که جلو می رن رو خیلی دوست دارن.

۲۰ خرداد ۱۳۸۹

به درک. به زبون خودم میگم

این مرکز مشاوره ما یه مقاله داده بود که فکر کردم بزارمش اینجا جالبه. ولی هرچی گشتم پیداش نکردم. اینه که هرچی یادم مونده رو میگم.
اهم...
آقا مواظب باشید از کی بدتون میاد. یه کم فکر کنین که از کی واقعا بدتون میاد. بعدش چیزه. اینا تو همون قسمت تاریک ذهنتونن. یعنی اگه مثلا از فلانی بدت میاد خب اون یه خاصیتی داره که واسه اون ازش بدت میاد. بعد این خاصیته میره تو قسمت تاریک ذهنت. بعد انگار تو هم همون خاصیت رو داری فقط خودت نمی دونی. یعنی از اون خاصیتی که اون داره تو هم خوشت میاد. یا حداقل آرزو داری که اونو داشتی باشی. پس برو ببین واقعا از کی بدت میاد.

فکر کنم بهتر باشه اسم این وبلاگو عوض کنم بزارم پیام بهداشتی.

۱۴ خرداد ۱۳۸۹

يه تضاد جديد كشف كردم. از يه طرف مي گم كه اين وبلاگ براي خودمه. هرچي بخوام توش مي نويسم. از طرف ديگه مي رم بازديد كننده هاشو مي بينم. نظرات رو مي خونم. مي خوام يه كاري كنم كه وبلاگم برنده بشه... فكر كنم بايد اين تضاد رو هم يه جوري حلش كنم

۱۳ خرداد ۱۳۸۹

3

نوشتنش سخته، مسئولیت داره. مثل راه رفتن رو میدون مین. ولی می نویسم. به زودی میاد بیرون

۱۲ خرداد ۱۳۸۹

تا حالا اتفاق افتاده که یکی یه طوری نگاهت کنه. یه طوری که می خواد یه چیزی بهت بگه. بعد بی خیال بشه. بخواد یکی عیبت رو بگه ولی نگه. خب من هردفعه که این طوری میشه با خودم میگم کاش می گفت.

4 = شریف

بخونی سردرد می گیری. از من گفتن بود...
بله. من زدم. خب دیگه. یادم رفت اینو بگم تابستون که اومدم شریف، بی آر تی خلوت بود و خنک. چقدر کیف داد. گمان رفت که همیشه همین طوره! اومدیم مشهد بعدش. ماه رمضون شروع شده بود اگه اشتباه نکنم. منم یه کارکی پیدا کرده بودم. گواهینامه هم می خواستم بگیرم. چه لیستی نوشته بودیم واسه وسایل. و چه دعواهایی واسه انتخاب هم اتاقی. چه دغدغه هایی واسه رتبه. البته این آخری مال قبل تر بود. زد و مکانیک آوردم. اردویی بود که برگزار شد. از بین کل ایران پاشدن اومدن مشهد! هرچند مشهد رو تو دانشگاه فردوسی و حرم و حسینیه خلاصه کرده بودن ولی خوب بود. خوش گذشت. کلی دوست پیدا کردم. واسه خودش خیلی خوب بود. تجربه جالبی بود اونم واسه من که تو این مسائل ضعیفم. دوستان تعجب کرده بودند. به این می گن خوندن پست با اعمال شاقه. خودم به زور می فهمم و احتمالا چند نفر دیگه با فشار بیشتر.
ترم شروع شد. خوابگاه یا گاه خواب؟ چیزایی که از شریف یادم میاد، حداقل الان اینه که سر کلاس فیزیک چرت می زدم. فیزیکی که از اولين جلسه اي كه استاد خودمونو ديدم قدر استادشو می دونم. ریاضی ای که قرار بود دو ساعت باشه ولی یک ساعت و ربع که میشد بچه ها می گفتن استاد خسته نباشید. محض رضاي خدا يه كلمه هم ازش چيزي ياد نگرفتم. نقشه ای که بیچاره م کرده بود. هیچی ازش نمی فهمیدم. زبانی که به غیر نقشه فقط اونو می خوندم. حلتی که در آخرین لحظات بدون نگاه کردن به سوالای فیزیک. جواباشو کپ می زدیم. آز فیزیک یک با اون تی ای خفنش. که نوشتن تنها گزارشکاری که نوشتم حداقل پنج ساعتی طول کشید. اردوهایی که آخر هفته ها می رفتیم و چقدر خوش می گذشت.
و آخر هفته هایی که می رفتم پیش داداشم. اوه اوه... استاد ملکی رو یادم رفت. چقدر این بشر حرف می زد. البته چیزهای جالبی می گفت ولی انتظاراتش زیاد بود. برنامه نویسی ای که اونم نمی خوندم. خوبه باز حداقل کلاسا رو دودر نمی کردم. ترم اولی بودم دیگه. یادمه یه بار فیلم داشتن نمایش می دادن. فیلمش هم جالب بود ولی ما چون کلاس فیزیکی داشتیم که توش سیصد نفر دیگه هم بودن نرفتیم. تو رو خدا نخندین. همین طوری چیز یادم میاد. بله کیسه چایی که پوریا هرکی رو دید واسه اش تعریف کرد. شب هایی تو خوابگاه مهدی می خوابید. یعنی فقط مهدی خوب می خوابید. کوییزهای ریاضی که از دست اونا هم در رفتم. تی ای ریاضی اصفهانی که وقتی یکی از بچه ها دو کلمه حرف زد اینو گفت: شما مشهدی هستی؟ بقیه بچه های مکانیکی. می دونی وقتی چیزی رو از دست می دی خوبی هاشو می بینی. یعنی متوجه میشی. سایت مکانیک. اینترنت. یه بار زنگ زدیم به این سرویس های رایگان خارجی و این ملت جهانخوار رو سر کار گذاشتیم. ظرف شستن. لباس شستن. جارو کردن. تقسیم کار. یاد اون پسته افتادم که نوشته بود نمی خوام از بک اسپیس استفاده کنم. دارم فکر می کنم ببینم چیزی رو جا ننداخته باشم.
کارنامه های نهایی کنکور اومد. رفتیم اونم دیدیم. هنوز نیمه متمرکزها نتایجش اعلام نشده بود. جلوش یه ستاره داشت. داداشم همه اش میگفت این نتایج نیمه متمرکز اومد یا نه؟ منم اصلا تو این فازها نبودم. یه هو دیدیم که ای دل غافل. نتایج اومده و زمان مصاحبه هم گذشته. خلاصه فرداش اومدم گروه. دفعه اول بود که اومده بودم. خالی بود. کسی کلاس نداشت. زد و یه وقت دیگه هم برای مصاحبه گذاشتن. خیلی خوب شد.