۴ مرداد ۱۳۸۹

پارسال تابستون بود. نمي دونم صف چي بود تو اين دفتر امور مشتركين. يه نيم ساعتي واستاده بودم. يه پيرمرده بود با يه جوون ديگه كه با هم حرف مي زدن منم گوش مي كردم. بعد يه پسره اي اومد تو دفتر. قيافه اش يه جوري بود شايد. شلوارش پاره بود و صندل داشت. با يه تيشرت. اومد پرسيد كه اين صف چيه و اينا. خيلي ها ميومدن مي پرسيدن. بعدش رفت. يه جوري راه مي رفت. كفشاش رو رو زمين مي كشيد.پيرمرده از اين نگاه هاي عاقل اندر سفيه بهش مي كرد. آخرش يه چيزي به اين جوونه گفت. در مورد اين پسره. مثلا همچين چيزي " نگاهش كن. اين چه وضعيه"‏
منم گفتم زن كه بگيره خوب مي شه
تا آخرين لحظه اي كه تو اون صف بودم پيرمرده به منم چپ چپ نگاه مي كرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر