۴ تیر ۱۳۸۹

یکسال گذشت

صبح زود از خواب بیدار شدم. یکی از اولین نفراتی بودم که رسیدم حوزه. مامان و بابام ! منو رسوندن. البته آقای اک.بری زودتر اونجا رسیده بود. حیف که دوربین نبود با هم عکس بگیریم. کم کم بچه ها میومدن و دور هم شوخی می کردیم. یه کم این ور می رفتم یه خورده اون ور. کارتم رو امضا نکرده بودم و انگشت نزده بودم. همون جا سر انگشت مبارک رو جوهری کردم و زدم تنگش. سه.راب مسخره بازی راه انداخته بود و اشکال می پرسید. هیشکی هم جوابشو نمی داد به جز معدود افرادی که همیشه جواب میدن. تو حوزه پشت سرم فکر کنم ارس.لان بود. کولر هم داشتیم خدا رو شکر. نامردا مراقبا رو دختر گذاشته بودن! چهار ساعت و ربع اگه اشتباه نکنم نشستیم و بعدش بلند شدیم. بعد کنکور هم رفتیم پارک و نشستیم به چرت و پرت گفتن. آخرش هم ساعت سه بود رسیدم خونه. مامان و بابام نگران بودن. البته واسه این که دیر رسیدم. منم گفتم ترافیک بود! خب ترافیک هم بود. برادران و خواهران زنگ می زدن که نتیجه رو جویا بشن. منم می گفتم اون طوری که دوست داشتم نشد. نمی خواستم درصد بگیرم ولی مثل خوره افتاده بود به جونم. آخرش گرفتم. شده بود سه ماه تعطیلی. یه کتاب گذاشته بودم دم دست که بعد کنکور بخونمش. هنوز لب طاقچه است. ماشالا مامانم که دست به وسایلم نمی زنه. خودمم که ...

یه سال گذشته و الان که نگاه می کنم می بینم سال خوبی بوده. شاید یه جاهایی ش واقعا بد بود ولی سال خوبی بود.

۷ نظر:

  1. يادش بخير
    سال پيش دانشگاهي جزو بهترين سالهاي زندگي من بوود !
    هر سال كه مي آيد بازم دريغ از پارسال !!!!
    از مصاحبه هاي مرآتي با بچه ها بعد كنكور نگفتي !!!!
    خيلي رو اعصاب بودن !
    همه شون ميگفتن خيلي آسون بود
    من واسه رتبه تك رقمي اومدم
    خيلي خوب بود
    آرامش رو تجربه كردم سر جلسه !!!!!!

    پاسخ دادنحذف
  2. مراقباي ما يه زن و شوهر بودن !!!
    از اول تا آخر جلسه پچ پچ كردن !
    تازه خانومه كفش تق تقي هم پاش بود !!!!

    پاسخ دادنحذف
  3. چرا امکان کامنت گذاشتن واسه اون دوتا پست آخر را بستی؟

    پاسخ دادنحذف
  4. بر منکرش لعنت
    خوب چرا میزنی؟
    چرا اعصاب نداری؟
    چرا خشنی؟
    من چیکاره ام؟خوب کتکم نزن!
    میخاستم از کامنت هام بهره مند بشی الان که نمیخای خوب باشه کامنت نمیزارم!:D

    پاسخ دادنحذف
  5. اون پسته که میگفت خدا آخر عاقبت همه رو بخیر کنه زمانش گذشته بود. واسه همینم فکر کردم دیگه لازم نیست کامنت بگیره. پست بعدی رو هم همین طوری سرش دعوا هست. نمی خواستم روش چیز دیگه ای بیاد. من نظرم و گفتم و نظر بقیه رو نمی خوام بدونم.

    پاسخ دادنحذف
  6. چرا این قدر خصمانه رفتار می کنید؟
    من قلبم ضعیفه ها!
    خوب منم دعوا دوست دارم میخاستم کامنت بزارم:D
    فقط من دعوای مسالمت آمیز دوست دارم دعوای خشن نه!
    خوب امیدوارم هر مشکلی با هر کس دارید حل بشه.
    منم کامنت نمیزارم که دعواتون تشدید نشه!

    پاسخ دادنحذف